سرطان سینه آخرین چیزی بود که فکر می کردم گرفتارش شوم.
وقتی ده روزمانده به نوروز، آن غده لعنتی را کشف کردم ، همه چیز زندگی ام به هم ریخت. خدایا هنوز چقدر کار در این دنیا داشتم. کارم شده بود گریه و به سرعت وزن کم کردم. درمطب پزشک، دیگرآه و ناله هم برایم بی معنی شده بود. به این وبلاگ هم فکر می کردم و این که درآن چه خواهم نوشت؟ دراین مساله هیچ طنزی، حتی تلخ، وجود نداشت. می توانستم بنویسم: " امروز برای اولین بار بعد از گذشت سال ها از آخرین بار که با مادرم به حمام رفته بودم، جلوی یک نفردیگر لباسم را درآوردم..." وای خدای من، یعنی با مرگ هم می شود شوخی کرد؟؟
به خدا کلی غر زدم که اولین تجربه بره ن ه شدن من دراین سن چقدر باید تلخ و وحشتناک باشد. همه چیز به نظرم مسخره می رسید. برای اولین باراز جنسیت خودم هم بدم آمد، هرچند ابتلا به سرطان سینه برای یک مرد باید وحشتناک تر باشد... بعضی ازمردها حتی نمی دانند که ممکن است به این بلا گرفتار شوند.
یکی ازهمان روزها به قبرستانی رفتم و حسابی اشک ریختم و خودم را تصور کردم که دفعه بعد، نه با پای خودم ، که روی دست مردم به اینجا می آیم. یک روزهم رفتم بعد از پانزده سال موهایم را کوتاه کردم: برای کی بلندشان کنم ، برای زیر روسری؟؟ بعد در یک پست توی همین وبلاگ نوشتم که مریضم.همان جا نشستم تا اولین کامنت رسید.اتفاقا از یکی از کسانی بود که قبلا هم چند بار نظر داده بود. با اشک و حیرت به جمله ای که انتظار داشتم همدردی کوچکی باشد چشم دوختم:"من هم به روزم، بیا!!" معلوم بود که اصلا نوشته مرا نخوانده است! با احساسی بسیار بد بلافاصله آن پست را حذف کردم. چه توقعی داشتم از کسانی که هرگز مرا ندیده اند و شاید به مردن و نبودنم هم هیچ اهمیتی ندهند؟؟ از طرفی حس کردم که حق ندارم روز خوش دیگران را خراب کنم. دریافتم که دوست دارم همان آنی سرحال همیشگی باشم و بقیه را بخندانم یا لحظه ای به فکر وادارم...همان شدم... وخدا می داند چقدرسخت بود که خودم ازغصه آب شوم و اینجا با همان قلم شاد همیشگی بنویسم، البته منتی نیست که خودم این طور می خواستم.
دردوماه گذشته روزهای هولناکی داشتم ،نوروز کابوس بود... تا همین چند روز گذشته که حس کرده ام غده با ویتامین هایی که دکتر تجویز کرده بود آب رفته و اگر خدا بخواهد کوچکتر هم می شود و از بین می رود. دکتر گفته بود که به احتمال قوی این غده فقط یک توده چربی است و امیدوارم آزمایش نهایی هم این را ثابت کند.
یادتان باشد هیچ وقت تا پستی را نخوانده اید برایش کامنت نگذارید و سرسری چیزی ننویسید، شاید شما امید یک نفر در یک گوشه ازاین دنیا باشید.
*** دوست خوبی با خواندن مطلب" اشک و خون"، با لحنی عصبانی وغیرتی شده (!؟) نوشته بود:"بی ادب!" یک طوری نوشته بود که خوشم آمد! حالا تصور می کنم که او بعد از خواندن این مطلب چه خواهد گفت! اما اینها چیزهایی بود که خیلی صبر کردم تا به امید خدا وقتی درموردشان حرف بزنم که آخر داستان شیرین شده باشد. برایم دعا کنید.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:28  توسط ani
|
طولانی شدن دوران مجردی چیزی نیست که مرا نگران کرده باشد. من آرزو ندارم ازدواج کنم.( البته این توضیح لازم است که " آرزو ندارم"، مترادف"دوست ندارم" نیست اما هر ازدواجی، ازدواج نیست که!) زود قضاوت نکنید.
برای این وبلاگ از اسم" دختر ترشیده" استفاده کردم تا در کنار استفاده تبلیغاتی(!) از آن،کنایه ای باشد به همه مجردها_ دختر و پسر _ و قراراست که باهم درباره مشکلات مجردها و متاهل ها حرف بزنیم.(خدایی اش شما به خاطر کنجکاوی در مورد اسم وبلاگ به اینجا نیامدید؟! اگر اسم وبلاگ یک چیز دیگر بود عمرا نمی آمدید.خوب باید اول یک جوری می کشاندمتان اینجا تا بعد، از مطالب گهربارم! مستفیضتان کنم یا نه؟! پس این قدر گیر ندهید که اسم وبلاگ را عوض کنم!
بعضی ها معتقدند این اسم، زشت و توهین آمیز است، این عزیزان باید دقت کنند که مسلما خود من هم به عنوان یک دختر مجرد سی ساله، ازاین اسم دل خوشی ندارم. اما یکی دیگر از اهداف من، همین بود که با استفاده از پارادوکس های طنزآمیز، توجه آدم ها را به زشتی این واژه جلب کنم تا دخترها دیگر با نگرانی روز افزون به این لغت نگاه نکنند و پسرها هم دیگر یک دختر ازدواج نکرده 30 ساله را "از رده خارج و بی هنر و افسرده" ندانند. به عبارت دیگر، من هم امیدوارم تلاش کوچکم روزی منجر به حذف واژه زشت ترشیده _ که نمی دانم چرا فقط هم برای دخترها به کار می رود! _ از دامنه لغات فارسی شود.)
اگرچه اغلب از زبان طنز استفاده می کنم ولی تمام اتفاقات حقیقی اند.
بعضی از دوستان به من می گویند در مورد مسایل دیگری جز ازدواج هم بنویسم. این عزیزان باید توجه داشته باشند هدف اختصاصی این وبلاگ، با توجه به اسمی که برایش انتخاب شده ، بحث و بررسی مسایل مربوط به ازدواج است و در مورد چیزهای دیگر در جاهای دیگر می نویسم!
بعضی ها می پرسند رمز این که وبلاگ شما این قدر بازدید کننده و کامنت گذار دارد(به زعم آنها) چیست؟ لازم به ذکر است که من هیچ وقت به این فکر نکردم که هدف من از نوشتن، جذب مخاطبان بیشتر و بیشتر است، بلکه تعداد محدودی مخاطب فهیم را ترجیح می دهم که برای آنها و شعورشان احترام قایلم، وقت می گذارم و سعی می کنم مطالب آبکی به خوردشان ندهم. اگر از خاطرات شخصی ام می نویسم، آنهایی را انتخاب می کنم که برای دیگران هم نکته جالبی در برداشته باشند. خودم نویسنده مطالبم هستم و در این زمینه، خدا اندک ذوقی هم به من داده است که بتوانم خوب بنویسم.
به هر وبلاگی که به نظرخودم جالب باشد، بی توجه به این که به من لینک داده یا نه، لینک می دهم و به"تبادل لینک" اعتقادی ندارم،کما این که خیلی ها از سر لطف به من لینک داده اند بدون آن که لطفشان را جبران کرده باشم، بنابراین اگر فقط به "تبادل" لینک معتقدید به من لینک ندهید!
متاسفانه به دلیل مشغله کاری زیاد ، خیلی وقت ها قادر به جبران الطاف شما در کامنت گذاشتن نیستم اما وبلاگ هایتان را گاه گداری می خوانم. لطفا از من نرنجید!
و در نهایت اگر هنوز مایلید به من لینک بدهید لطفا این کار را با همین اسم"یادداشت های یک دخترترشیده" انجام دهید.متشکرم.