حالا که دوست عزیزی مرا به این بازی وبلاگی دعوت کرده من هم کتاب هایی را که دوست دارم نام می برم:
۱. بربادرفته، نوشته مارگرت میچل یکی ازاولین رمان هایی بود که خواندم.بعد که فیلمش را دیدم، تمام شخصیت ها با چهره ای که از آنها در ذهن داشتم مطابقت داشتند...مدت ها با آن زندگی کردم.هنوز هم از خواندن کتاب و دیدن فیلمش خسته نشده ام.
۲.بامدادخمار، نوشته فتانه حاج سیدجوادی شاید چون یک جورهایی شبیه داستان عشق به بن بست رسیده و ازدواج ناموفق خواهر بزرگترم بود...با آن احساس نزدیکی زیادی کردم انگار تمام آدمهایش را می شناختم.
۳. دالان بهشت، نوشته نازی صفوی این یکی را دوست دارم چون دلم می خواست جای شخصیت اول داستان باشم و پسری به آن خوبی پیدا کنم... و پایانی به آن شیرینی...
۴.چراغ ها را من خاموش می کنم، نوشته زویا پیرزاد قلم این نویسنده را دوست دارم، تمام آثارش را. این یکی را فقط مثال آوردم.
۵. به کتاب های کتابخانه ام نگاه می کنم و می بینم به عنوان کتاب پنجم ،همه شان را دوست دارم! مجموعه های شعر قیصر امین پور، مجموعه های طنزابراهیم نبوی، داستان های سیدنی شلدون و ماری هیگینز کلارک و نیکولاس اسپارکس و شل سیلور استاین، کتاب های تاریخی درمورد پهلوی ها و... انتخاب سخت است. هر کتابی دنیایی است اما بعضی اسمها را هیچ وقت دوست نداشتم ، حتی برای کلاس گذاشتن. از پایولو کوییلو بدم می آید که مضامین شرقی را از ما دزدیده و به خورد خودمان می دهد. داستان های هری پاتر، دزدی بی شرمانه ای از افسانه های هزار و یک شب ماست و توجه نشان دادن به آن را خیانت به فرهنگ غنی خودمان می دانم. آثار کلاسیک ؟ وقتی خود مارک تواین می گوید:" اثر کلاسیک، اثری است که همه آرزو می کنند خوانده باشند اما هیچ کس نمی خواهد بخواندش!"، ما چه کاره ایم؟! البته خیلی هایشان را خوانده ام اما در اولویت علایقم قرار نمی دهم. شاید بد نبود جبران خلیل جبران هم بخوانم یا احمد شاملو اما چه کنم که اولین فاکتور انتخاب کتاب برای من جذابیت آن است!
از"کرم کتاب"عزیز می خواهم که دراین بازی شرکت کند. برایم خیلی جالب است کتاب های مورد علاقه یک کرم کتاب را بدانم!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:45  توسط ani
|
طولانی شدن دوران مجردی چیزی نیست که مرا نگران کرده باشد. من آرزو ندارم ازدواج کنم.( البته برای IQ بالاهایی که کامنتهای سرشار از ادب و لطف می گذارند(!) این توضیح لازم است که "آرزو ندارم"، مترادف"دوست ندارم" نیست.چه کسی بدش می آید ازدواج کند؟ اما هر ازدواجی، ازدواج نیست که!) زود قضاوت نکنید.
برای این وبلاگ از اسم" دختر ترشیده" استفاده کردم تا در کنار استفاده تبلیغاتی(!) از آن،کنایه ای باشد به همه مجردها_ دختر و پسر _ و قراراست که باهم درباره مشکلات مجردها و متاهل ها حرف بزنیم.(خدایی اش شما به خاطر کنجکاوی در مورد اسم وبلاگ به اینجا نیامدید؟! اگر اسم وبلاگ یک چیز دیگر بود عمرا نمی آمدید.خوب باید اول یک جوری می کشاندمتان اینجا تا بعد، از مطالب گهربارم! مستفیضتان کنم یا نه؟! پس این قدر گیر ندهید که اسم وبلاگ را عوض کنم!
بعضی ها معتقدند این اسم، زشت و توهین آمیز است، این عزیزان باید دقت کنند که مسلما خود من هم به عنوان یک دختر مجرد سی ساله، ازاین اسم دل خوشی ندارم. اما یکی دیگر از اهداف من، همین بود که با استفاده از پارادوکس های طنزآمیز، توجه آدم ها را به زشتی این واژه جلب کنم تا دخترها دیگر با نگرانی روز افزون به این لغت نگاه نکنند و پسرها هم دیگر یک دختر ازدواج نکرده 30 ساله را "از رده خارج و بی هنر و افسرده" ندانند. به عبارت دیگر، من هم امیدوارم تلاش کوچکم روزی منجر به حذف واژه زشت ترشیده _ که نمی دانم چرا فقط هم برای دخترها به کار می رود! _ از دامنه لغات فارسی شود.)
اگرچه اغلب از زبان طنز استفاده می کنم ولی تمام اتفاقات حقیقی اند و می توانید جدی بگیرید!
به هر وبلاگی که به نظرخودم جالب باشد، بی توجه به این که به من لینک داده یا نه، لینک می دهم و به"تبادل لینک" اعتقادی ندارم،کما این که خیلی ها از سر لطف به من لینک داده اند بدون آن که لطفشان را جبران کرده باشم، بنابراین اگر فقط به "تبادل" لینک معتقدید به من لینک ندهید!
متاسفانه به دلیل مشغله کاری زیاد ، خیلی وقت ها قادر به جبران الطاف شما در کامنت گذاشتن نیستم اما وبلاگ هایتان را گاه گداری می خوانم. لطفا از من نرنجید!
و در نهایت اگر هنوز مایلید به من لینک بدهید لطفا این کار را با همین اسم"یادداشت های یک دخترترشیده" انجام دهید.متشکرم.