تبليغاتX
یادداشت های یک دختر ترشیده - آنی خسته و دلشکسته است
بدانید و آگاه باشید که تایید کامنت شما ممکن است چند روز طول بکشد


بعضی آدمها چندش آورند، به معنای واقعی کلمه.
از روزنامه های معلوم الحال مثال می آورند و چون خودشان هم می دانند که منبعشان چقدر مغرض است، می گویند:" به این که کدام روزنامه این حرف را زده کاری نداشته باش. ببین چه گفته!!" جالب است که از دید آنها بعضی کشورها و بعضی شخصیت ها، فارغ از این که چه بگویند، هر جور حرف بزنند محکومند!

سکوت آدم در مقابل حرف های احمقانه شان را که طوطی وار از منابعی خاص تکرار می کنند، می گذارند به حساب کم آوردن و نمی فهمند آن قدر حالت از فکر خشک آنها به هم می خورد که نمی خواهی وبلاگت را پاتوقشان کنی، محل تبلیغ وبلاگ های درپیتشان.

رنگ عوض می کنند. اول کامنتشان می نویسند:" تا کور شود هر آن که نتواند دید! می بینم که رفته ای مرخصی استعلاجی!" و آخرش برایت گل می فرستند و آرزوی موفقیت می کنند!

از راه چیزهای که به گمان آنها نقطه ضعف توست وارد می شوند تا تحقیرت کنند:" همین کارها را کرده ای که ترشیده ای!"،" حرف هایت به حرف های یک آدم ۳۲ ساله نمی خورد!"

یک جوری می گویند" نگذاشتید شیرینی پیروزی به دلمان بنشیند. زهر کردید به کام ملت"، انگار ما جزو ملت نیستیم و خس و خاشاک می باشیم و آنها بر دشمنشان پیروز شده اند! بعد دلشان می خواهد همچنان با ما دوستی کنند و با آنها دوستی کنیم!

راحت تهمت می زنند و دروغ می گویند و از همان عبارات منابع خبری محبوبشان استفاده می کنند:" تو یک دست نشانده ای!" البته در توهم توطئه، چیز عجیبی نیست که تفکر، محکوم باشد.

گاهی ته حرف هایشان حسادت پررنگ می شود. با یک آی دی ناشناس با تو چت می کنند و می گویند خیلی خوشحالند که افتخار هم صحبتی با بلاگری مثل تو را دارند اما توی وبلاگ خودشان پشت سرت چیزهای دیگری می نویسند! این جور وقت ها خوشحال می شوی که از جنس آنها نیستی. این قدر دورو. این قدر مهوع.
جالب آن که با داشتن تمام معایب اخلاقی ازاین دست - دروغ، دورویی، تهمت، دل شکستن و...- ادعای دین و ایمان داشتنشان گوش فلک را کر می کند. به سر و وضع دخترها گیر می دهند و نگران آخرت تویی هستند که افکارت را می نویسی.

گاهی دیر تایید شدن کامنت هایشان را می گذارند به حساب ترس و فرار. خیال می کنند این همه کامنت را تایید کردن کار آسانی است. همان طور که ظاهرا هیچ تصوری از فشار فوق العاده ای که در یک وبلاگ پربازدید روی نویسنده اعمال می شود ندارند. فقط نظر خودشان را می بینند و اگر تند جواب بدهی می گویند" چخه ماده سگ ترشیده". نمی فهمند که چند ماه تحمل آدمهایی مثل خودشان چه شکنجه ای است.


تعدادشان کمتر از انگشتان دست است، اما به نظرم وبلاگم را به گند کشیده اند اینها. و مشکل من این است که نمی توانم مثل خودشان لبخند مزورانه بزنم و ناسزا بگویم. وقتی حالم ازشان به هم می خورد باید مستقیم بهشان بگویم و اعصاب خودم و دیگران ِ بی گناهی را که به اینجا آمده اند تا یادمان باشد که تنها نیستیم خرابتر کنم.
به نظرم این یک اختلاف نظر ساده نیست که ما را دو دسته می کند. جریانی است که صداقت را زیر سوال برد، صداقتی که بزرگترین ارزش در زندگی من به شمار می آید. صداقتی که باعث می شود تنفرم را علنی کنم و به عصبی بودن و عقده ای بودن متهم شوم. صداقتی که رای نیاورد.

این روزها علاقه ای به بازکردن صفحه وبلاگم ندارم. اگر به خاطر دوستان عزیزی که در این رهگذار پیدا کرده ام نبود، فکری برای حسن ختام حرف هایم می کردم. افسوس که بعضی ازاین عزیزان هم متوجه نیستند اگر من در رثای مایکل جکسون می نویسم برای سر دادن ناله هایی است که از جای دیگر در سینه دارم. برای مایکل می گریم چون در این دنیای غدار، یکی از معدود کسانی بود که شادی را به آدمها هدیه می کرد.

sms ها وصل شده اما من دیگر منتظر هیچ چیز نیستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:34  توسط ani  |