امروز می خواهم واقعیتی را اعتراف کنم
شوهرم نتوانست اعصابش را کنترل کند و روی من دست بلند کرد
یادم می آید قبلا هم بارها مرا رنجانده بود... اما کتک... نه...
یک بار توی خیابان به دختری که هفت قلم بزک کرده بود جلوی چشم من متلک گفت.
دوست دارد من مانتوی سیاه و گشاد بپوشم، آن وقت بیرون که می رویم به دخترانی خیره می شود که مانتوی رنگی تنگ پوشیده اند.
آن روز به آن دختر گفت:" چندی خوشگله؟"
دختر که رد شد، با آن خنده وقیحش به من گفت:" وقتی این شکلی می آیند بیرون، لابد آمده اند شبکاری دیگر!"
خیلی پیش آمده که دستپخت مرا مسخره کرده باشد، آن قدر که دیگر عادت کرده ام و به نظرم توهین آمیز نمی آید که مرا با کلفت اشتباه گرفته است. فکر می کنم اعتماد به نفسم را از من گرفته...
هردویمان کار می کنیم اما وقتی به خانه می رسیم، در حالی که او استراحت می کند، شیفت دوم کار من شروع می شود. دیگر ازاین همه خرحمالی خسته شده ام.جسم و روحم خسته است. اگر لبخندی می زد و یک"دستت بشکند" می گفت، هزار برابر اینها کار می کردم اما همیشه آخرش به اینجا ختم می شود که دارم وظیفه ام را انجام می دهم. حقوقم را هم دودستی تقدیم صاحبخانه می کنم. آرزوی این که یک جفت جوراب برایم بخرد به دلم مانده است...
اوضاع وقتی خرابتر شد که فهمید بچه دار نمی شویم. فقط خدا می داند ازآن روز چقدر عذاب کشیدم. کاری کرده که کاملا احساس می کنم زیادی ام. به من گفته به زودی سرم هوو می آورد. نمی دانم باید چه کار کنم...
داشتم می گفتم...
امروز می خواهم واقعیتی را اعتراف کنم
وقتی به درددل این زن ها گوش می دادم، خدا را شکر کردم که هنوز مجردم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:47  توسط ani
|