تبليغاتX
یادداشت های یک دختر ترشیده - ماجرای دالتون ها
هرگونه کپی برداری از مطالب این وبلاگ بدون ذکر منبع، در حکم دزدی در روز روشن است!

نام مستعار "آنی دالتون"، یادگار دوران دانشگاه است، وقتی که اکیپ شش نفره من و دوستانم متوجه شدیم پسرهای دانشگاه به ما می گویند"دالتون ها"، شاید به این دلیل که وقتی شش نفری این طرف و آن طرف می رفتیم، ترتیب قد و بالایمان که از ریزه میزه تا درشت هیکل بینمان پیدا می شد، توجه آنها را جلب کرده بود.
ما از لقبمان ناراحت نشدیم، بلکه بر اساس نام هایمان، اعضای گروه را ازهمدیگر تفکیک هم کردیم: شری دالتون، دوتا زری دالتون، مری دالتون، هلی دالتون... و من که آنی شان بودم!

ما در یک شهر غریب، همه کس همدیگر بودیم.لحظات تلخ و شیرین زندگی را با هم گذراندیم و آن قدر به هم نزدیک شدیم که بتوانیم به استمرار دوستیمان در آینده مطمئن باشیم. ارتباط ما فراتر و با شکوه تر از هر دوستی دیگری است که فکرش را بکنید.
در تمام این سالها ارتباطمان را با هم حفظ کردیم، به خاطر بعد مسافت، دیدارها معمولا دونفره است اما این روزها سه تا از دالتون ها دور هم جمع شده اند. هلی از اهواز آمده و میهمان من و زری است. خاطرات گذشته دوباره نوستالوژی زیبا و در عین حال غمناکشان را رو می کنند.

در بین دختران آن شهر که بی تعارف در دانشگاه دنبال شوهر می گشتند و میان دختران شهرهای دیگر که یا از دوری خانواده دپرس می شدند و یا در راهروهای زیر زمین، کنار حمام ها و دستشویی ها تا صبح درس می خواندند، ما دنیای پر شر و شور خودمان را داشتیم که یک سر هر شیطنتی به آن ختم می شد.
دخترها و پسرها با هم مثل کارد و پنیر بودند. معلوم نبود بین خودشان در مورد همدیگر چه می گویند، اما ظواهر امر به دشمنی شبیه بود! ارتباط دانشجویی هم به شکلی که این روزها وجود دارد، آن روزها  و در آن شهر معنی نداشت. فقط یادم می آید که آن وقت ها به جز من که همیشه تمامیت خواه بودم(!)،دالتون ها از هر پسری خوششان می آمد، اورا بین خودشان تقسیم می کردند! اگر طرف از نظر مری و زری خوب بود، نصفش مال مری می شد و نصفش مال زری! این تقسیمات، گاهی عرضی بود و گاهی طولی! 
یک بار حرف پسری به میان آمد که من هم گفتم بچه بدی نیست. دوستان مرام گذاشتند(!) و گفتند قد او را سه قسمت می کنند تا من هم سهمی بردارم. پرسیدند تو کدام قسمتش را می خواهی؟ گفتم: از قدیم گفته اند"خیر الامور اوسط!"

مری زودتر از بقیه نامزد کرد، تابستان همان سال اول دانشجویی و با یک جوان خوب. دوسال بعد هم ازدواج کرد و شوهرش به عضویت افتخاری گروه دالتون ها درآمد، چون او هرگز سعی نکرد ما را ازهمدیگر جدا کند. آنها حتی با یکی از پسرهای همکلاسیمان و همسرش نیز رفت و آمد دارند... مری حالا یک دختر دارد.
بعد نوبت زری بود که مراسم ازدواجش با یک پسر عرب، چهار تا از دالتون ها را در دزفول دور هم جمع کرد. او یک سال بعد دختر دار شد.
بعد شری رفت. او و شوهرش به طرز عجیبی(!) در یک روز و یک ماه و یک سال به دنیا آمده اند و حالا یک پسر دارند.
هلی نفر بعدی بود اما ازدواج موفقی نداشت. همسرش او را که دختری بسیار اجتماعی بود، از ما و همه دوستان دیگرش جدا کرد تا خانواده فضول و بدخواهش را جایگزین همه اینها کند... نه... این یک ازدواج "دالتون پسند" نبود و به شکست انجامید.

من و زری، دختران پایتخت نشین گروه، همچنان مجردیم.
و این روزها نیمی از دالتون ها مشغول دوره کردن خاطراتشان هستند... 
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 16:35  توسط ani  | 

 


My blog is worth $127,586.04.
How much is your blog worth?

bedroom toys Powered By Best Toys