ازصبح تا حالا نشستم سه تا فیلم دیدم یکی ازیکی دق آورتر.
اول" کافه ستاره" که قبلا هم دیده بودمش... و عجب شاهکاری است این فیلم!
در فضای محله قدیمی، یک جور"صمیمیت سیال" وجود دارد که همه را به یاد محله دوران کودکیشان می اندازد و معرفت و عشق بین بچه محل ها که دل آدم را برای خاطراتش تنگ می کند. ترسیدم که "ملوک" را آینده خودم فرض کنم اما پابه پای او عاشق شدم، ازدست دادم... و گریستم. چقدر دل من هم "خسرو" می خواهد!
چقدر دختر و پسر می شناسم که مثل همین آدمها زندگی می کنند... آنها که می خواهند به دنبال خوشبختی به کشور دیگری بروند، آنها که به پول نیاز دارند... و آنها که به خاطر رویاهای دور و دراز، عشق و محله کودکی و آرامششان را لابه لای کشمکش های روزمره گم می کنند... و روزی اصلا یادشان می رود که دلی داشتند به وسعت یک محله...
بعد"روز سوم" که تعریفش را شنیده بودم... عشق، مرز نمی شناسد، می تواند بین یک ایرانی و یک عراقی هم شکل بگیرد... اما باید تمیز و پاک بماند وگرنه به نفرت تبدیل می شود. بازهم پابه پای مردان و زنانی که برای حفظ ارزش هایشان می جنگیدند و سلاحشان، جانشان بود که کف دست گرفته و به میدان برده بودند گریه کردم. به یاد می آورم روزهای بمباران هوایی تهران را و روزهایی که پدرم می خواست به جبهه برود و ما برایش نامه می نوشتیم و توی ظرف غذایش قایم می کردیم تا بعدا ببیند و ذوق کند. وقتی بابا از جبهه می آمد خواهرهای کوچکترم با دیدن آدمی که صورتش برخلاف اطرافیان آنها مو داشت، می ترسیدند و پشت رادیاتور قایم می شدند!
بعد هم"خون بازی" رادیدم تا بفهمم چرا" باران کوثری" جایزه بهترین بازیگر زن بیست و پنجمین جشنواره فیلم فجر را ازآن خود کرده است... و باز اشکم درآمد. به بی هویتی جوانها فکر کردم، به دیو اعتیاد، به آدمهای کثیف، به این که حتی یک دختر معتاد هم عاشق دلباخته و درست و درمانی ، آن هم از نوع" بهرام رادان" دارد!!
درست وسط همین فیلم، ازطرف یک برنامه رادیویی زنگ زدند و نظرمرا در مورد ماده مخدرLSD (اسید) پرسیدند!( من چی کاره بیدم؟!)
کم پیش می آید که حوصله کنم و برای فیلم دیدن وقت بگذارم اما هربار که فیلمی می بینم خوشم می آید. حس می کنم به جای آدمهای فیلم زندگی کرده ام وبه عبارت دیگرفرصت چند بار زندگی کردن را به دست آورده ام. از این که می توانم همدرد باشم و با آدمها گریه کنم و بخندم لذت می برم.
به اتاقم که برمی گردم اگرچه هنوز حالم برای آن همه آدم که هرکدام به نوعی بدبخت بودند گرفته است اما حس عجیبی دارم. فکر می کنم چقدر به زندگی ام علاقه دارم، به آدمهای اطرافم که ازجنس مهربانی اند ، به مادرم که برایم انار آورده، به پدرم که همیشه از سرو کولش بالا می رویم، به کارم که عاشق آن هستم، به دوربین ها و سی دی های فیلم و موسیقی که با پول خودم خریده ام، به روتختی قرمز خوشگلی که مادرم برایم دوخته، حتی به عکس بهرام رادان روی جلد مجله جدول که آبی پوشیده به رنگ چشمهایش و روی کمربندش نوشته شده بهرام رادان! به مطالب این وبلاگ و طنزی که در نوشته هایش به چشم می خورد و استعداد خداداده آدمی را نشان می دهد که نمی داند چطور ازاین همه نعمت تشکر کند!
همیشه می ترسم خواب باشد. می ترسم روزهای آرامش و اطمینان زندگی من تمام شوند. می ترسم طوفانی، خوشبختی مرا با خودش ببرد. از ترس چشمهایم را می بندم و به خدا می گویم که قدر داشته هایم را می دانم. او می داند که هیچ وقت رویم نشده چیز بیشتری طلب کنم. زندگی، آن قدر به من لطف داشته که شرمم می آید از نداشته ها بگویم. هرچه فکرمی کنم می بینم بهترین ها را دارم، نه مثل" سمیره" در معرض تجاوز دشمن، ویران شدن شهر و محله مان را به چشم دیده و برادرانم را ازدست داده ام، نه مثل" فریبا" گرفتار شوهری معتاد و عوضی شده ام، نه مثل" خسرو" یک شبه بدون آن که تقصیری داشته باشم، خودم را بدبخت کرده ام، نه مثل "سالومه" در دوراهی انتخاب میان بد و بدتر قرار گرفته ام و نه مثل "سارا" ازاعتیاد خودم به تنگ آمده ام...
خدایا شکر.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 16:55  توسط ani
|