یکی ازدوستان برادرم به طرز محسوسی ازخانمش سراست. چندسال پیش،آنها مدتی باهم دوست بوده و چون شرایط ازدواج را نداشته اند خیلی دوستانه و منطقی ازهم جداشده اند. بعد ازچندسال، وقتی هردو شاغل شده و شرایط ازدواج را پیدا کرده اند، یک روز به طور اتفاقی توی یک تاکسی کنارهم می نشینند و... با هم ازدواج می کنند!
خواهرم به عروسی دوستش می رود. دوستش ازبرادرخود می خواهد که هوای خواهرم راداشته باشد. برادر مربوطه آن قدر هوای خواهرم راداشت که حتی آمد با او ازدواج کرد!!
زن برادرم خارجی است و با برادرم از طریق اینترنت آشنا شده. یک ماه پاشده آمده ایران ببیند اوضاع و احوال چطور است و بعد ما شده ایم خواهرشوهرش!(این خارجی ها واقعا به خاطر هدفشان تا آن سر دنیا هم می روند!)
همکارم مدتی می رفته بیمارستان، ملاقات خواهرش، که یکی ازفروشندگان بوتیک های آن حوالی، ازاو خوشش می آید. یک روز می افتد دنبالش و خانه شان را پیدامی کند و مادرش را می فرستد خواستگاری... و ازدواج می کنند!( بابا ازدواج سنتی!)
دوست خواهرم سوار رنویش بوده که با بنز پسر جوانی تصادف می کند( شاید هم خودش را با آن تصادف می دهد!!) ... و آنها با هم ازدواج می کنند!
وقتی پدرم آمده خواستگاری مادرم، فکر می کرده مادرم، خاله ام است و مادرم هم فکر می کرده پدرم، عمویم است!!( چی شد؟!!)
...
چه می شود که ازمیان همه آدمهای دنیا، همان دونفری که قراراست ازدواج کنند، همسایه می شوند یا تصادف می کنند یا همدیگر را دریک میهمانی می بینند؟
چه کسی می تواند بگوید که به قسمت اعتقادی ندارد؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 9:24  توسط ani
|