درپست های اخیر، زیاد "شوهر،شوهر" کرده ام. اگرکسی خیال کند که واقعا دارم ازغم بی شوهری دق می کنم حق دارد! اما واقعیت این است که اگر خیلی دلم می خواست شوهرکنم، زن همان اولین خواستگارم می شدم که وقتی شانزده سالم بود پیدایش شد و بچه مایه دارهم بود اما هیچ وقت به ازدواج با یک آدم بازاری بی سواد فکرنکردم. شاید پسرهمسایه انتخاب بدی نبود... درواقع انتخاب خوبی بود اما آن سالها زندگی خواهرم که با عشق ازدواج کرده و شکست خورده بود مرا خیلی به قضیه ازدواج زودهنگام بدبین کرده بود و باعث شد فقط به ادامه تحصیل فکرکنم. "امید"، پسرخوش تیپ و تحصیلکرده ای بود و خانواده اش هم مرا خیلی دوست داشتند اما "دوران آشنایی" از نظراو شامل ارتباطات خاصی بود که باعث شد او را خیلی زود از دایره انتخاب، حذف کنم. یک خواستگار دکتر پولدار که پدر و مادرش را طی تصادف ازدست داده(!)، شاید ازنظر خیلی ها خواستگار فوق العاده مناسبی باشد اما اینها باعث نمی شود من عیب های اخلاقی طرف را نادیده بگیرم ... هم دانشکده ای ام هیچ ایرادی نداشت. خوش قیافه و متین، هنرمند، ازخانواده ای بسیاراصیل و پولدار... درواقع آن قدر ازمن سر بود که نمی توانستم قبولش کنم! البته او متولد دی ماه هم بود و می توانست با خصوصیات اخلاقی، به خصوص محافظه کاری بیش ازاندازه اش، روی اعصاب یک متولد مرداد، پیاده روی کند!
یکی ازاساتید دانشگاهمان که جای پدرمن بود و زن وبچه داشت و معتقد بود تازه عاشق شده است(!) به من گفته بود:" تونباید با یک جوان همسن و سال خودت ازدواج کنی، آمدیم و تو درمجلسی نوشته ای خواندی وازصدنفری که تشویقت کردند، پنجاه تایشان مرد بودند... فکرمی کنی پسرهای امروزی می توانند این وضعیت را تحمل کنند؟ نه... اما من به تو افتخارمی کنم!" من با حرف استادمان موافق نبوده ونیستم اما شاید هنوزقسمت نبوده که با جوان خوبی که هم خودم را دوست بدارد وهم کارم را، آشنا شوم.
بعضی ها عاشق نوشته هایم می شوند و می دانم که خودم را دوست ندارند. بعضی ها عاشق خودم می شوند و می دانم که دیگرنمی گذارند بنویسم.
اما من نویسنده ام، آن هم یک نویسنده اجتماعی فعال که با شغلم زندگی می کنم.حالا که فکرمی کنم می بینم هنوزمردی راپیدانکرده ام که ضمن داشتن جذابیت های شخصی مورد نظرمن،بتواند با این داستان کناربیاید و بپذیرد که خیلی ها طرفدار نوشته های همسرش باشند و حتی با این نوشته ها زندگی کنند.
حالا که فکرمی کنم می بینم که خودم و استعدادهایم را در درجه اول اهمیت قرارداده ام و اگر کسی بخواهد کوچکترین خللی دراین راه ایجاد کند، نمی توانم فداکاری کنم و به خاطراو ازخودم دست بکشم. می دانم تنها کسی می تواند عمیقا دیگری را دوست بدارد که در درجه اول خودش رادوست داشته باشد... ومی دانم که اگرکسی عمیقا مرادوست بدارد اصولا مانع من به شمار نخواهدرفت. اگر می خواستم فقط شوهرکنم، مدت ها پیش این کار را کرده بودم و حالا پشیمان نیستم که دراین سال ها به استعدادهایم پرداختم و نگذاشتم حرام بشوند.
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 10:0  توسط ani
|
طولانی شدن دوران مجردی چیزی نیست که مرا نگران کرده باشد. من آرزو ندارم ازدواج کنم.( البته این توضیح لازم است که " آرزو ندارم"، مترادف"دوست ندارم" نیست اما هر ازدواجی، ازدواج نیست که!) زود قضاوت نکنید.
برای این وبلاگ از اسم" دختر ترشیده" استفاده کردم تا در کنار استفاده تبلیغاتی(!) از آن،کنایه ای باشد به همه مجردها_ دختر و پسر _ و قراراست که باهم درباره مشکلات مجردها و متاهل ها حرف بزنیم.(خدایی اش شما به خاطر کنجکاوی در مورد اسم وبلاگ به اینجا نیامدید؟! اگر اسم وبلاگ یک چیز دیگر بود عمرا نمی آمدید.خوب باید اول یک جوری می کشاندمتان اینجا تا بعد، از مطالب گهربارم! مستفیضتان کنم یا نه؟! پس این قدر گیر ندهید که اسم وبلاگ را عوض کنم!
بعضی ها معتقدند این اسم، زشت و توهین آمیز است، این عزیزان باید دقت کنند که مسلما خود من هم به عنوان یک دختر مجرد سی ساله، ازاین اسم دل خوشی ندارم. اما یکی دیگر از اهداف من، همین بود که با استفاده از پارادوکس های طنزآمیز، توجه آدم ها را به زشتی این واژه جلب کنم تا دخترها دیگر با نگرانی روز افزون به این لغت نگاه نکنند و پسرها هم دیگر یک دختر ازدواج نکرده 30 ساله را "از رده خارج و بی هنر و افسرده" ندانند. به عبارت دیگر، من هم امیدوارم تلاش کوچکم روزی منجر به حذف واژه زشت ترشیده _ که نمی دانم چرا فقط هم برای دخترها به کار می رود! _ از دامنه لغات فارسی شود.)
اگرچه اغلب از زبان طنز استفاده می کنم ولی تمام اتفاقات حقیقی اند.
بعضی از دوستان به من می گویند در مورد مسایل دیگری جز ازدواج هم بنویسم. این عزیزان باید توجه داشته باشند هدف اختصاصی این وبلاگ، با توجه به اسمی که برایش انتخاب شده ، بحث و بررسی مسایل مربوط به ازدواج است و در مورد چیزهای دیگر در جاهای دیگر می نویسم!
بعضی ها می پرسند رمز این که وبلاگ شما این قدر بازدید کننده و کامنت گذار دارد(به زعم آنها) چیست؟ لازم به ذکر است که من هیچ وقت به این فکر نکردم که هدف من از نوشتن، جذب مخاطبان بیشتر و بیشتر است، بلکه تعداد محدودی مخاطب فهیم را ترجیح می دهم که برای آنها و شعورشان احترام قایلم، وقت می گذارم و سعی می کنم مطالب آبکی به خوردشان ندهم. اگر از خاطرات شخصی ام می نویسم، آنهایی را انتخاب می کنم که برای دیگران هم نکته جالبی در برداشته باشند. خودم نویسنده مطالبم هستم و در این زمینه، خدا اندک ذوقی هم به من داده است که بتوانم خوب بنویسم.
به هر وبلاگی که به نظرخودم جالب باشد، بی توجه به این که به من لینک داده یا نه، لینک می دهم و به"تبادل لینک" اعتقادی ندارم،کما این که خیلی ها از سر لطف به من لینک داده اند بدون آن که لطفشان را جبران کرده باشم، بنابراین اگر فقط به "تبادل" لینک معتقدید به من لینک ندهید!
متاسفانه به دلیل مشغله کاری زیاد ، خیلی وقت ها قادر به جبران الطاف شما در کامنت گذاشتن نیستم اما وبلاگ هایتان را گاه گداری می خوانم. لطفا از من نرنجید!
و در نهایت اگر هنوز مایلید به من لینک بدهید لطفا این کار را با همین اسم"یادداشت های یک دخترترشیده" انجام دهید.متشکرم.