تبليغاتX
یادداشت های یک دختر ترشیده
هرگونه نسبتی بین من و کامنت نامربوط با اسم من در وبلاگ شما، تکذیب می گردد.

همسر آینده ام!
می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم.

اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی!
اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!
اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به خاطر این است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!
اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که دخترانگی ام را در خانه ای به تو بسپارم که تا آخر عمر در و دیوارآن، خاطره اش را برایم حفظ کنند و هرگوشه اش یادآور تو و آن شب باشد!
اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!
اگر دوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است که از عشقولانه بازی کنار دریا خوشم می آید... جلوی چشم همه هم که نمی شود!
اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا "به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است"؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!

اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!

و بالاخره...
اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است!
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 18:26  توسط ani  | 


در بخش کامنت های پست"معیارهای عجیب و غریب برای ازدواج"، به نکته قابل توجهی در نظرات دختران عزیز برخوردم:

کارگر:"ما دوست داریم همسرمان غد باشد. سنگین باشد، به زور یک کلمه حرف از دهانش بیرون بیاید، دوست داشتنش را سال به سال به رویمان نیاورد."
عادله:"ما دوست داریم آقامون سیبیلاش از بنا گوش دررفته باشه و بتابوندشون ."
الهام:"وقتی از سر کار رسید خونه ولو شه رو مبل، سیبیلش رو بچرخونه بگه ضعیفه یه چایی ور دار بیار..
بعد که آوردم بزنه زیرش بگه کوفت می آوردی قابل تحمل تر بود که!!!"
x:" دوس دارم آقامون هر ازگاهی قهرکنه بره خونه باباش، من با دسته گل برم بیارمش! دوس دارم از کنارش رد می شم یه لگد بزنم بهش بعد اون پاشه منو یه دست کتک مفصل بزنه و حالشو ببریم!"
فروزان:"سبیل کلفت. باید موهای فرفری داشته باشه با یه جای بخیه رو صورتش.اگه صداش خشن باشه چه بهتر"

 
من نمی دانم این حرف ها تا چه حد شوخی است اما حتما رنگی از واقعیت دارد، چرا که در میان دختران دور و برم ـ مثال بارزش خواهر خودم! ـ نیز کم از این حرف ها نشنیده ام که ابهت و جاذبه مردانه را در مردان خشن جستجو می کنند.
 فکر می کنم متاسفانه فرهنگ مردسالار به قدری توی جامعه جا افتاده که حتی در بعضی موارد، مرد خشن دست بزن دار چاقو خورده شده نماد مرد ایده آل! بعضی دخترها همین معیارها را به زبان دیگری بیان می کنند که:" از مرد باجذبه و سرسنگینی خوشمان می آید که محل سگ به کسی نگذارد و با صدمن عسل هم نتوان او را خورد!"

آن وقت پسرها می گویند دخترها پرتوقع شده اند! بابا جان دخترهای بیچاره که توقعی ندارند، فقط دلشان می خواهد روزی یک فصل کتک بخورند تا مطمئن شوند شما یک مرد هستید! حالا اگر توقعشان زیاد است، شما دوتا مشت و لگد کمتر بزن تا حالشان جا بیاید!

 نکته دیگری که متوجه نمی شوم این است که اگر این حرف ها از واقعیت سرچشمه می گیرد، پس چرا شوهر ایده آل این قدر کم است؟ مملکت که ماشاء ا... پر است از"داش اسمال" و "اصغرقاتل "و" قاسم شُلی"( دست و پایش شل است، نه خودش!) و"داوود خطر"!

می خواهم بگویم اصلا خوشحال نمی شوم اگر دختران هموطنم هنوز ندانند که زندگی محبت آمیز با یک مرد مهربان و ملایم چه طعم شیرینی دارد و می ترسم فردا روز به پسرانشان هم یاد بدهند که گریه برای مرد عیب است و حرف مرد یکی است و باید برو داشته باشد و ازاین حرف ها.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 19:26  توسط ani  | 


" خونه بابا نون و انجیر
 خونه شوهر چوب و زنجیر!"


* دختر خنگ پول پرست:" زنجیر، منظورش زنجیر طلاس!؟ "
* دختر خنگ خالی(!):" یعنی خونه شوهر باید زنجیر زنی کنیم؟!"
* دختر خوشبین:" اشکالی ندارد، نون و انجیرمان را ازخونه بابا با خودمان می بریم خونه شوهر!"
* دختر فمینیست:" یه سال بخور نون و تره، صدسال بخور نون و کره... نه، ببخشید، صدسال بخور نون و انجیر، تا نخوری چوب و زنجیر!"
* دختر زیگرانسیسموس( فیلسوف و شاعر خیالی روم باستان!):" آیا خانه ای هست که نون و زنجیر؟!"
* دختر ترشیده:" بالاخره خونه شوهر، زن جیره... ولی خونه بابا...!!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:50  توسط ani  | 


"یک سایت همسریابی اینترنتی توانست زوج عجیبی را به هم برساند."سونیا رینکر" به دنبال مرد خوش اخلاق و محترمی می گشت که به تراکتورها علاقه مند باشد و بتواند زیبایی درون رنگ زرد و سبزآنها را ببیند!! " تام" هم مردی خجالتی بود که به دنبال زنی می گشت که بتواند با ۶ روز کاری او در هفته و دوشیدن شیر گاوها در ساعت ۳صبح کنار بیاید. او صاحب دو تراکتور بود و در تپه های پنسیلوانیا زندگی می کرد."
 
اگرچه این روزها بزرگترین معیار خیلی ها این است که طرف به پول در آوردن علاقه داشته باشد و بتواند زیبایی درون رنگ آبی و سبز آنها را ببیند(!)، اما اگر معیارهای سونیا و تام به نظرتان عجیب می آید، بد نیست به معیارهای عجیب و غریبی که خود شما گاهی برای انتخاب همسر آینده تان در نظر می گیرید فکر کنید.

جوانی را می شناختم که می گفت فکر نمی کند هرگز بتواند ازدواج کند چون تحمل دیدن صحنه غذا خوردن و شنیدن ملچ مولوچ همسرش را ندارد!
یکی از دوستانم می گفت از قورمه سبزی متنفر است و همسرآینده اش هم نباید به این غذا علاقه مند باشد!
همسر همکارم دوست داشت با زنی چادری ازدواج کند که شاغل نباشد، قدبلند باشد و نه چندان لاغر، درست برخلاف آنچه نصیبش شد!
یکی از آشنایان ما برای پسرش دنبال دختری می گشت که از خانواده ای اصیل مانند قاجاری ها باشد، اتفاقا گیرش آمد، عروس اصیل قجری که حسابی سرکیسه شان کرد و رفت پی کارش! جالب این که برای انتخاب عروس بعدی با وجود شکست قبلی، معیار فوق همچنان برقرار بود و آنها این بار با خانواده ای وصلت کردند که نسبتی با پهلوی ها داشتند!
"زازاگابور" زمانی گفته بود هرگز نمی تواند با مردی که اعتقادی به طلاق نداشته باشد، ازدواج کند. او چندین بار ازدواج کرد!
خواهرم می گوید مرد باید دست بزن داشته باشد! وقتی می پرسی چطور ممکن است دلت بخواهد کتک بخوری، می گوید نه، بتواند بزند اما نزند! می گویی خوب، همه می توانند بزنند! می گوید نه، مثلا بابا چنین فکری را به مخیله اش هم نمی تواند راه بدهد!
 خود من یک بار به خواهرم گفتم دوست دارم با کسی ازدواج کنم که وقتی دیگران اسمش را می پرسند و جواب می دهم، دیگر شغلش را نپرسند!

شما چه معیار عجیب و غریبی را می توانید به این لیست اضافه کنید؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 22:48  توسط ani  | 


از دیشب تا به حال رمان ایرانی"بخت طوبی"، نوشته بهیه پیغمبری را می خوانم که داستانش در سالهای حدود ۱۳۳۵ هجری قمری در تهران اتفاق می افتد.
در قسمتی ازآن، زنی به نام بلقیس از دوران کودکی اش روایت می کند که:"دوازده سال بیشتر نداشتم، لاغر و ترکه ای! از نه سالگی به دل خان جانم شور و هول و ولای عروسی من افتاده بود. هروقت که فرصتی پیدا می کرد گوشه ای می نشست و زار زار بر سیاه بختی من که مجبور است خمره ای از مردم قرض کرده و دخترش را ترشی بیندازد می گریست! تا این که شب چهارشنبه سوری همان سال اول غروب امر کرد که چاقچور بپوشم. من هم بی چون و چرا اطاعت کردم، بعد با لنگه ارسی و دسته جارو به جانم افتاد و ازخانه بیرونم کرد. توی کوچه، خاله خدا بیامرزم با کوزه ای انتظارم را می کشید( آدم به اینجا که می رسد فکر می کند واقعا می خواسته اند دختر بیچاره را ترشی بیندازند!) مرا درحالی که مثل ابرهای بهاری زار می زدم به دروازه ارک برد، دروازه ای با دو دهانه کوچک در گوشواره و یک دهانه بزرگ در وسط با اتاقکی برای نقاره چی ها که به آن نقاره خانه می گفتند. نقاره چی ها مشغول نواختن بودند. همراه با هر ضربه ای که می زدند بند دلم بی اراده پاره می شد. زنها و دخترها کوزه هایشان را به این و آن می دادند که از فراز دروازه و نقاره خانه به نیتشان پرت کرده و بشکنند..."

معلوم شد که رسم بوده طایفه اناث، کوزه ای ببرند میدان ارک و به کسی بدهند تا برایشان بشکند تا طلسم بسته بختشان باز شود. از قضا خاله جان کوزه را به جوانی می سپارد که بعد از اتفاقاتی، خودش می شود شوهر خواهر زاده ۱۲ ساله نوچه اش، با این تعریف بلقیس که:" آن وقت ها مادر مرحومه ام به دختران ۱۰-۹ ساله خانمچه و از ده تا ۱۳-۱۲ ساله نوچه و از۱۳ تا ۱۵ ساله را غنچه و ازآن به بعد را اول گلچه و بعد گنده و در ۱۸-۱۷ سالگی ترش و ترشیده و در بیست سالگی پیر دختر می گفت!"( قابل توجه پسر ترشیده که خیال می کند به دخترها می گویند ترشیده و به پسرها می گویند پیرپسر. در واقع برای هردوجنس، اول ترشیدگی اتفاق می افتد و بعد پیردختری و پیر پسری!)

در جای دیگری از کتاب به این نکته اشاره می شود که هرشب جمعه دختران به میدان ارک می رفتند تا از لوله توپ مروارید سر بخورند، چون" عقیده براین بود که این توپ به پای خود از شاهچراغ تا تهران آمده و دخیل بستن به آن و سرخوردن از سر لوله اش باعث بخت گشایی دختران و بیوه زنان می شود."

بلقیس از زنان طبقه پایین جامعه بوده، اما داستان اصلی، قصه "طوبی"است که از طبقه مرفه است و چون سر و گوشش جنبیده و عاشق جوانی بی اعتبار شده، باید زودتر شوهرش داد. با هماهنگی های سیاسانه مادر طوبی، مشاطه ای که به خانه اعیان رفت و آمد دارد و واسطه ازدواج خیلی ها شده، پسر مناسبی را معرفی می کند و...
خلاصه ازدواج دختران درآن زمان، هر وقت که مادرانشان اراده می کردند اتفاق می افتاد و در واقع خانواده عروس نقش اصلی را داشتند.

 حالا بعد ازاین همه سال اگرچه دیگر دختری از لوله توپ مروارید سر نمی خورد اما آش همان است و کاسه همان. گاهی که به دسیسه های پنهانی پشت بعضی ازدواج ها فکر می کنم به سادگی مردی که خیال می کند انتخاب کننده اصلی اوست، می خندم. معادلات و مراودات عوض شده اما بنیان کار همان است و بدین ترتیب اگر دختری ازدواج نکرده، یا دوست نداشته وارد این دسیسه ها شود و یا اصولا دوست نداشته ازدواج کند.
دختری که می خواهد اول درس بخواند و کار کند و تجربه زندگی بیندوزد، وقتی به خود می آید که همه پسران همسن و سالش به لطایف الحیل دختران زرنگ، رخت دامادی به تن کرده اند و حتی گاهی خودشان هم نفهمیده اند چه شد! دخترانی را سراغ دارم که از کمترین محاسن برخوردار بودند و حتی معایب پیدا و پنهانی داشتند اما با بهترین پسرها ازدواج کردند، پسرانی که هنوز هم نفهمیده اند چه کلاه گشادی به سرشان رفته!(البته داستان، روی دیگری هم دارد: ازدواج دختران خوب با پسران معیوب که همان داستان سیب سرخ است و دست چلاق!)

... راستی کسی می داند توپ مروارید الان کجاست و چه بلایی به سرش آمده است؟!

* ضمنا در ادامه نامگذاری های مادر مرحومه بلقیس ، از خانمچه و نوچه گرفته تا غنچه و گلچه، اسامی مورچه، فرچه، بیلچه، ماهیچه، چه(از نوع گوارایش!)، کلوچه، پیازچه، به من چه(!)، کوچه، کمانچه، میخچه، خنچه و ...( بقیه اش به تو چه؟!) پیشنهاد می شود!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 9:41  توسط ani  | 


یکی از دوستانم برایم این sms را فرستاده که:"خداوندا سرنوشت ما را خیر بنویس، تقدیری مبارک که آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم و آنچه را که تو دیر می خواهی من زود نخواهم."

خدایا! دوستم راست می گوید. کاری کن آنچه را من زود می خواهم تو دیر نخواهی و آنچه را من دیر می خواهم تو زود نخواهی... بله؟ دوستم یک چیز دیگر گفته بود؟ ... راست می گویی ها. اصلا کاری کن همان که دوستم گفت، اما خدای عزیزم حواست باشد که دیر و زود را با توجه به معیار سن و سال و عمر خودت حساب نکنی. حتما می دانی که ما خانه پرش، هفتاد هشتاد سال بیشتر عمر نمی کنیم! 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 17:48  توسط ani  | 


" اگه من زنت بشم
وقتی دعوامون بشه
مَنو با چی می زنی؟!"
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 20:9  توسط ani  | 


" زن ها همیشه نگران چیزهایی هستند که مردها فراموش می کنند
و
مردها همیشه نگران چیزهایی هستند که زن ها فراموش نمی کنند!" 

با تشکر از نیلو
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 15:0  توسط ani  | 


دیروز با دوتا از دوستان همسن و سال ـ که دراینجا اسمشان را می گذارم هلن و نانا ـ رفتیم سینما آستارا در میدان قدس فیلم" مجنون لیلی" را دیدیم، فقط به خاطر این که هروقت این سینما فیلم جدید می آورد، می رویم می بینیم. قبلا پنجشنبه ها می رفتیم اما ازاین به بعد می خواهیم شنبه ها برویم چون به این نتیجه رسیده ایم که برای اغلب فیلمها بلیت نیم بها هم زیادی است!

دراین فیلم، ساک دستی الناز شاکردوست به علت تشابهش با ساک یک نفر دیگر عوض می شد و همین موضوع، به آشنایی و ازدواج او با محمدرضا گلزار می انجامید. نتیجه می گیریم که تشابه چیز خوبی است، حالا هی برو کیف و کفش تک بخر تا چشم ملت رادر بیاوری!!
قاسم جعفری مثل همیشه یک مشت بچه خوشگل چشم رنگی را ریخته بود توی داستان و با ریتمی عاشقانه، بینشان تناظر یک به یک ایجاد می کرد!

بعد رفتیم سمت پارک نیاوران. نانا همیشه از ماشین هایی که یک پسرجوان تنها پشت فرمانشان است، سبقت می گیرد و بعد می گوید:" دیدید پسره افتاده دنبالمان؟!" 

در پارک، روی یکی از نیمکت های دور آبنما نشستیم و شروع کردیم به روانشناسی کسانی که با دور زدن آبنما، نرمش روزانه شان را انجام می دادند:" این دو تا دانشجوی IT هستند!"، "این خانم، مدیر فروش است!"، "آن یکی دچار مشکل شده، آمده قدم بزند تا آرام بشود..." بعد نوبت به مرد جوانی رسید که تنها قدم می زد و به نظر من توی کار Business بود. نانا گفت اتفاقا طرف، پزشک است، پیجرش را ببین!( راست می گفت، بین انواع و اقسام سوییچ و کلید و ام پی تری پلیر و موبایلی که به کمر یارو آویزان بود، یک پیجر هم به چشم می خورد!) هلن گفت: این دفعه که رسید جلوی ما من خودم را می زنم به غش و ضعف تا بیاید کمکم کند! من گفتم: من هم می گویم دوستم حامله است، شوهرش گفته بود بهتر است استراحت کند و با ما نیاید ها!!
قاه قاه خندیدیم ازاین که هنوز در مورد پسرها مثل دخترهای ۱۴ ساله فکر می کنیم!

شاید هم باید گریه می کردیم، چون طی قدم زدن مختصری در گوشه و کنار پارک، دیدیم که چگونه جای دخترها و پسرها با هم عوض شده، دختری را دیدیم که پیش دوست پسرش نشسته بود و ناگهان پرید توی بغل طرف دِ ببوس!( بی وجدان فکر ما را هم نکرد!)، یک دختر دیگر به پسری متلک گفت، پسره برگشت نگاهی به او انداخت و جواب داد:" بختم اگر بخت بود...!"، بدتر از همه این که از پشت درختچه ها شنیدیم که پسری با فریاد به دختره گفت:" نکن دیگه... اَه!"

توی این اوضاع و احوال مسخره نیست که ما هنوز دلمان عشق بخواهد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 11:50  توسط ani  | 


دعوت شدن به بازی های وبلاگی برای اوقاتی مثل حالا که مطلبی برای نوشتن ندارم اما دوست دارم بنویسم، اتفاق خوبی است!
"خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز" از من هفت آرزوی محال خواسته است. به هفت نکته اشاره می کنم.

1. ترجیح می دهم به جای رسیدن به "آرزو"، به "امید" برسم!
2. من آرزوی محالی ندارم. هرچه آرزوی کمتری داشته باشی، محرومیتت کمتر می شود.
۳. با "کیپلینگ" موافقم:" اگر به آرزوی خود نایل نشده اید یا واقعا آن را ازته دل آرزو نکرده اید یا این که بر سر قیمتش چانه زده اید."
۴. هرگز مایوس نیستم چون به قول"اسمایلز"، ممکن است آخرین کلید، همه درها را بگشاید.
۵."پل مزان" می گوید:" آرزو مانند سلسله کوهستانی است که هرقله را فتح کنی، قله دیگری بعدازآن است."
۶. من به کوهنوردی علاقه مندم و حالا در سلسله کوهستان زندگی ام، در میانه راه قرار دارم!
۷. شاید آرزوی محال من این باشد که به قله آخر برسم...

حالا می خواهم هفت نفر را به این بازی دعوت کنم، اما نه فقط ازمیان وبلاگ نویس ها، بلکه کامنت گذاران عزیز هم می توانند در بخش کامنت ها اظهارنظر کنند: ووهو (وقتی می خوای زن نگیری)، هومن( کامنت گذار اعظم!)، مریم ( همان که به جای "عزیزم" به من می گوید"عزیز"!)،کامی از اینگیلیس( به شرطی که به خودش نگیرد!)، همه آرش های وبلاگم (می خواهم بفهمم چند تا هستند!)،اسب آسیاب ، لوییز یا همان پروشات عزیز( تعجب کردی که از کجا تو را می شناسم، نه؟!)

* بعد از تحریر: کیف دارد که مدیر بلاگفا برای آدم کامنت بگذارد و بنویسد:
" من وبلاگ شما را هر از چندگاهی می خوانم . مطالب جالب است.
(به شوخی) اصولا بلاگفا بایستی فکری به حال این موقعیت و این همه جوان مجرد بکند! چه می دانم مثلا بیاییم آگهی ازدواج یا آمادگی برای ازدواج بزنیم بالای وبلاگها!...
چه معنی دارد این همه وبلاگ نویس مجرد!....

شعار جدید: بلاگفا بلاگفا ما را به هم برسون!"
تکبیر!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 12:47  توسط ani  | 


"علیرضا" به اصرار نظر مرا در مورد ازدواجهای فامیلی پرسیده است. خوشم می آید که ملت خیال می کنند من کارشناس مسائل خانواده هستم!

ببین برادر من! اصولا آدم با فامیلش وصلت می کند. عموی شما با کی ازدواج کرده؟ با زن عمویت! دایی شما چطور؟ او هم با زن دایی ات ازدواج کرده! از همه بدتر(!) پدرت... همسر او هم غریبه نیست، مادرت است!! پس نتیجه می گیریم که ازدواج ، یک حالت بیشتر ندارد و آن هم ازدواج فامیلی است!

برخی عوامل استکبارجهانی، علی رغم آن که ما دائما در حال کوبیدن مشت به دهانشان هستیم(!)، هنوز فکشان کار می کند و طی درفشانی های گوناگونشان، یک بار هم اعلام کرده اند طبق تحقیقات به عمل آمده توسط آنها، در ایران آمار ازدواجهای فامیلی بالاست و به همین دلیل آمار تولد کودکان عقب افتاده ای که با انواع نقایص ژنتیکی به دنیا می آیند نیز بالاست!

گفته می شود که بهترین حالت انتخاب همسری از فامیل، از لحاظ ژنتیکی، ازدواج دختر خاله و پسر خاله است و در مرحله بعدی، دختر عمو و پسرعمو قرار می گیرند. ظاهرا ازدواج عمه زاده با دایی زاده از بالاترین ریسک برخوردار است اما برادر من! قرن، قرن تکنولوژی است و علم، پیشرفت کرده. در هر یک ازاین حالت ها، شما می توانید با مراجعه به پزشک و انجام آزمایشات ژنتیک، متوجه وضعیت خود بشوید و آن وقت با علم به این که مشکلی وجود دارد یا خیر، خودتان باید تصمیم بگیرید. حتی در صورت وجود مشکل، می توانید ازدواج کنید و بچه دار نشوید، چرا که وسایل مختلفی برای پیشگیری از بارداری اختراع شده است. اینها را که من نباید به شما بگویم!

البته ازدواج فامیلی محاسن خاص خود را هم دارد که می توانید رویشان حساب کنید، مثلا آن که چون شما و همسرتان از بچگی با هم بزرگ شده اید و خانواده هایتان هم با هم رفت و آمد داشته اند کاملا یکدیگر را می شناسید، مثلا به خوبی می دانید که خدای ناکرده بابای طرف کلاهبردار است و برادرش دزد! بنابراین با چشم باز وصلت می کنید.

به دلیل اشتراکات فامیلی، از تعداد میهمانانی که باید برای مراسم مختلف، از نامزدی گرفته تا عروسی، دعوت کنید کاسته می شود و این به نفع جیب شماست.

وقتی مادر زن شما به فرض خاله تان باشد و مادر شوهر همسرتان هم خاله اش، بسیاری از افسانه های مادر زن و مادر شوهر کمرنگ می شوند و احتمال این که شما زندگی آرامتری داشته باشید بالا می رود. از قدیم هم گفته اند فامیل گوشت هم را می خورند اما استخوان هم را دور نمی ریزند و لابد باید نتیجه بگیریم که خوردن گوشت فامیل، به شرط نگه داشتن استخوانشان، کار خوبی است!

ما یک پسرعموی پولدار داشتیم که همه عموزاده ها و عمه زاده های کوچکتر از او ـ که البته ما جزوشان نبودیم ـ چشمشان دنبالش بود و همه هم برای توجیه خود می گفتند" نمی خواهیم بگذاریم پول، از فامیل خارج شود!! "( که در نهایت هم شد!)
به طور کلی نمی شود گفت هرچیزی، خارجی اش بهتر است! شما با ازدواج فامیلی، پولتان را به شکل داخلی در گردونه فامیل حفظ می کنید.

در نهایت باید دید معیارهای شما برای انتخاب همسر چیست. چه اشکالی دارد اگر دختری در فامیلتان این معیارها را داشته باشد و وقتی آب در کوزه است، شما تشنه لبان نگردید؟!

خوب... می بینم که یک پا کارشناس مسائل ازدواجم، من اگر خودم ازدواج کنم چه شوم؟!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 20:30  توسط ani  | 


این تست جالب را برایتان می گذارم تا دلخوری احتمالی دو پست قبلی را از دلتان در بیاورم!

آیا واقعا عاشق هستید یا احساسی که در حال حاضر دارید در مدت کوتاهی ازبین خواهد رفت؟
آیا احساسات شما نسبت به او در اثر گذشت زمان عمیقتر می شود یا شدت خود را ازدست خواهد داد؟
آیا واقعا او را دوست دارید یا فقط می خواهید عشق را تجربه کنید؟
با گذراندن این آزمون، به جواب سوالات فوق خواهید رسید.

۱. فکر می کنید چرا عاشق او شده اید؟
الف. او پول زیادی برای شما خرج می کند(۱ امتیاز)
ب. او خیلی خوش قیافه است(۲)
ج. او بیش از اندازه پر احساس است(۳)
د. وقتی با او هستید احساس امنیت و راحتی می کنید(۴)
ه. احساس می کنید او به حمایت و پرستاری شما نیازدارد(۵)

۲. وقتی به ملاقات اومی روید معمولا:
الف. خیلی زودتر از او به محل قرارتان می رسید(۵)
ب. فقط کمی زودتر در محل قرارتان حاضر می شوید(۴)
ج. مخصوصا کمی دیرتر به وعده گاه می روید(۱)
د. دیر می رسید چون اصلا از وقت خبر ندارید(۲)
ه. هر دو با هم می رسید(۳)

۳. اشتباهات او:
الف. شما را خیلی عصبانی می کند(۱)
ب. باعث تفریح شما می شود(۲)
ج. او را انسان کاملتری نشان می دهد(۳)
د. او اصلا اشتباه نمی کند(۴)
ه. گاهی شما را عصبانی می کند(۵)

۴. اگر در غیبتش کسی از او بد بگوید شما:
الف. صفات خوب او را گوشزد می کنید(۳)
ب. عصبانی یا ناراحت می شوید(۵)
ج. صفات بد او را می پذیرید و آزادانه در موردشان صحبت می کنید(۱)

۵. اگر او به یکی از افراد جنس مخالف بیش از اندازه توجه کند:
الف. خیلی حسادت می کنید و عصبانی می شوید(۳)
ب. شما هم برای تلافی با دیگری رابطه برقرار می کنید(۲)
ج. کمی حسادت می کنید ولی به روی خودتان نمی آورید(۴)
د. اهمیتی نمی دهید چون اطمینان دارید که او شما را دوست دارد(۵)

۶. آیا هرگز سعی می کنید که حسادت او را برانگیزید؟
الف. بله، عمدا این کار را می کنم تا توجهش را جلب کنم(۱)
ب. شاید گاهی(۲)
ج. نه چون ممکن است او را از دست بدهم(۳)
د. نه، هرگز. چرا این کار را بکنم؟(۵)

۷. یکی از دوستان می گوید که او را با یکی از افراد جنس مخالف دیده است:
الف. از او سوال می کنید در حالی که او را بی گناه می دانید(۴)
ب. داستان را به کلی فراموش می کنید(۵)
ج. با دیگری به گردش می روید تا تلافی کرده باشید(۲)
د. هیچ اعتنایی نمی کنید(۱)

۸. به او پیشنهاد کار تازه ای با شرایط عالی داده می شود. با توجه به این که باید اقلا یک سال از هم دور باشید و او علاقه دارد آن کار را قبول کند:
الف. از او می خواهید که آن کار را قبول نکند(۵)
ب. به او می گویید که نمی توانید یک سال صبر کنید و شخص دیگری را پیدا خواهید کرد(۲)
ج. او را تشویق می کنید آن کار را قبول کند(۱)
د. تصمیم را به او واگذار می کنید در حالی که ازآن ناراحت هستید(۴)
ه. اهمیتی نمی دهید(۱)

۹. اگر کار جدیدی برای او پیش بیاید که ناچار شود وقت کمتری را با شما صرف کند و پول کمتری هم در اختیار خواهد داشت:
الف. او را تشویق می کنید(۵)
ب. تصمیم را به عهده او می گذارید(۳)
ج. خیلی سعی می کنید او رامنصرف کنید(۱)

۱۰. اگر بگوید که عاشق کس دیگری شده است:
الف. با شهامت از او خداحافظی می کنید ولی در باطن غصه می خورید(۲)
ب. خوشحال می شوید که همه چیز بین شما تمام شده است(۱)
ج. او راتهدید می کنید که خود را از بین خواهید برد(۴)
د. گریه و التماس می کنید که شما را ترک نکند(۵)
ه. پیش خود تعجب می کنید که چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد(۳)

۱۱. آیا می توانید خصوصیت دیگری برای آن که او رادوست دارید بشمارید؟
الف. خیلی اجتماعی است(۲)
ب. با استعداد و باهوش است(۳)
ج. خیلی ۳x ی است(۱)
د. سرحال و سرگرم کننده است(۴)
ه. مهربان و صمیمی است(۵)

۱۲. اگر در ملاقات با شما تاخیر کند:
الف. بی تفاوت هستید(۱)
ب. حسود و کنجکاو می شوید(۳)
ج. عصبانی می شوید(۲)
د. نگران می شوید(۵)
ه. خونسرد خواهید بود اما نه بی تفاوت(۴)

۱۳. اگر خودتان نمی توانید به موقع در محل قرارتان حاضر شوید:
الف. زمین و زمان را به هم می ریزید که او را خبر کنید(۵)
ب. اگر توانستید به او خبر می دهید(۳)
ج. عمدا می گذارید او همان جا به انتظارتان بایستد(۱)

۱۴. اگر لباس های تازه ای بپوشد:
الف. می خواهید بدانید قیمت آنها چقدر است(۱)
ب. متوجه می شوید اما ازآنها انتقاد می کنید(۲)
ج. حتی متوجه نمی شوید(۳)
د. به او می گویید که لباس های قدیمی اش را بیشتردوست دارید(۴)

۱۵. به مناسبت عید یا روز تولد او، هدیه ای که برایش انتخاب کردید:
الف. خیلی عاشقانه و سانتی مانتال بود(۵)
ب. ۳x ی بود(۴)
ج. مورد استفاده زیاد داشت(۲)
د. ادوکلن، کتاب یا سی دی(۳)
ه. هیچ چیز(۱)

۱۶. اگر قرار باشد جایزه ای ببرید کدام یک را ترجیح می دهید؟
الف. یک پالتو پوست برای مادرتان(۱)
ب. بلیت دور دنیا برای خودتان(۲)
ج. یک ماشین شکاری(۳)
د. اثاثیه منزل(۴)
ه. بزرگترین جایزه برای او(۵)

۱۷. وقتی او را در یک محل عمومی ملاقات می کنید:
الف. درباره کارتان شکایت می کنید(۱)
ب. درباره هوا حرف می زنید(۲)
ج. گونه او رامی بوسید(۳)
د. به او می گویید خیلی سرحال به نظر می رسد(۴)
ه. او را بغل می کنید و می بوسید(۵)( فرض کنید اینجا پاریس است!!)

۱۸. اگر کسی با او به لحن بدی صحبت کند:
  الف. با سیاست اوضاع رادرست می کنید(۳)
ب. عصبانی می شوید و داد می زنید(۵)
ج. وانمود می کنید که اصلا نشنیده اید(۱)

۱۹. اگر کاری در آن طرف اقیانوس ها به شما پیشنهاد شود:
الف. فورا آن را قبول می کنید(۱)
ب. مدت زیادی در مورد آن فکر می کنید و سپس تصمیم می گیرید(۳)
ج. ترجیح می دهید او راترک نکنید(۵)

۲۰.  وبالاخره اگر او تقاضای جدایی کند:
الف. شانه بالا می اندازید(۱)
ب. زیر گریه می زنید(۵)
ج. از خشم آتش می گیرید(۴)
د. آن رانوعی تنوع به حساب می آورید(۳)
ه. برایش آرزوی خوشبختی می کنید(۲)


اگر مجموع امتیازات شما در حدود ۷۶ باشد، هردوی شما حتما یکدیگر را دوست دارید و بدون هم نمی توانید زندگی کنید.
اگر مجموع امتیازات شما بین ۴۶ و ۷۴ باشد شما عاشق همدیگر نیستید ولی هر دو دوست دارید که عاشق باشید.
امتیاز کمتر از۴۴ نشان می دهد که شما خود را بیش از دیگری دوست دارید، هردو انتظارات زیادی ازهم دارید اما حاضر به فداکاری نیستید. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 13:9  توسط ani  | 


حق با شماست.چند روزی از اول آوریل گذشته است، راستش دل خودم هم خیلی سوخت که این مناسبت مهم را از دست دادم. چقدر کار بامزه ای می شد که در روز سیزده به در چنین دروغی تحویلتان می دادم، مگر چه چیز وبلاگ ما از سایت وبگذر و گوگل و بی بی سی کمتر است که دروغ اول آوریل به خورد مردم می دهند؟

اما من دروغ نگفتم.
"به زودی" یعنی چند ساعت؟ چند روز؟ چند ماه؟ چند سال؟! شاید "به زودی"ِ من، ۲۳۸ ماه باشد! 
"نامزدی" به چه معناست؟ آیا نامزدی، لزوما یعنی کاندیدا شدن برای ازدواج؟ یا می تواند شامل نامزد شدن برای شغل و موقعیت جدید نیز باشد؟
"در همین وبلاگ"... اگر پیش از این، همین وبلاگ را با دقت دنبال کرده بودید احتمالا حدس می زدید که آنی دالتون که تمام جزئیات مربوط به هر ازدواجی را که دور و برش اتفاق می افتد برایتان می نویسد، امکان ندارد وقتی خبر نامزدی اش را به شما بدهد که همان روز در مورد خشک شدن موبایلش نوشته است. ببینم... مراسم خواستگاری و بله بران و آشنایی و اینها چه می شود پس؟!
البته بعضی ها به این نکته توجه داشتند و خبر تحت الذکر(!) را باور نکرده بودند.

راستش قصد سرکار گذاشتنتان را نداشتم، اما برای این کار ـ که اگر زیاد بی مزه و احمقانه بوده، معذرت می خواهم ـ چند دلیل داشتم: 
* از این که دروغ اول آوریل را از دست دادم دلخور بودم.
* می خواستم برآورد کنم که واکنش مخاطبان این وبلاگ، بعد از نامزدی واقعی من چه خواهد بود و آیا دلگرمم خواهند کرد که در وبلاگ آینده ام نیز همراهی ام می کنند یا نه که خوشبختانه پاسخ، مثبت بود.
* بدم نمی آمد که قدرت شایعه پردازی خودم و قدرت شایعه پراکنی شما را محک بزنم!
* می گویند اگر می خواهی به چیزی برسی، باید با تمام وجود باور داشته باشی که به آن می رسی. من هم ناگهان باور کردم که تا اول آوریل سال آینده قرار نیست مجرد بمانم که باز هم فرصت دروغگویی در مورد نامزدی ام را داشته باشم!

بی خیال همه این حرف ها... خوش باشید که همچنان می توانید از وبلاگ یاد داشت های یک دختر ترشیده لذت ببرید! این منم که هنوز دلم می سوزد که چرا دیروز اول آوریل نبود.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:6  توسط ani  | 


به زودی در همین وبلاگ

 اخبار کامل نامزدی آنی دالتون!


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 19:1  توسط ani  | 


ـ وجود هرگونه شباهتی با آدمهای واقعی کاملا عمدی است.


دختر توی اتوبوس روبه روی من نشسته بود. حتی از پشت عینک آفتابی هم معلوم بود چشمهای قشنگی دارد. صورت ملیحی داشت و خال زیبای بالای لبش توجهم را جلب کرده بود. موبایلش دیلینگ صدا کرد. sms داشت. همان طور که آن را می خواند فکر کردم لابد از طرف کسی است که دوستش دارد. این شعر به ذهنم رسید:
ای که در کنج لبت خال مسیحا داری
آنچه خوبان همه دارند تو تنهاداری

به موبایل خودم نگاهی انداختم.خشک شده بود!

دوباره از پشت عینک آفتابی، یواشکی به دختر نگاه کردم. از پنجره بیرون را نگاه می کرد. حس کردم پره های بینی اش می لرزند و بعد ناگهان دو ردیف اشک از زیر عینکش جاری شد. معلوم بود که نمی خواهد کسی متوجه بشود. خودم را زدم به آن راه. اما حواسم بود که بعد از چند لحظه تصمیم گرفت جواب آن sms را بدهد... چند لحظه بعد sms بعدی رسید و اشک دختر دوباره سرازیر شد. دل من هم شکست.

به موبایلم نگاه کردم. خوشبختانه هنوز خشک خشک بود!
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 15:14  توسط ani  | 


اگر من هنوز ازدواج نکرده ام...
تقصیر جوش های صورتم است که کسی از من خوشش نمی آید!
تقصیر ساعت کاری ام است که صبح خروسخوان می روم و صلاة ظهر می آیم و شانس دیده شدن را از دست می دهم!

تقصیر خواهرم است که از شوهرش طلاق گرفت و باعث شد نظر همه نسبت به ما عوض شود!
تقصیر بابا است که آن قدر پول ندارد که چشم ملت در بیاید!
تقصیر مامان است... مگر نمی گویند مادر را ببین دختر را بگیر؟!
تقصیر پسرعموست که نفهمید عقد دختر عمو و پسرعمو را در آسمان ها بسته اند!

تقصیر استادمان است که جلوی همه به من ابراز علاقه کرد و باعث شد دیگر کسی جرات نکند از من خواستگاری کند!
تقصیر مادر شوهر عمه است، می دانم که بختم را او بسته!
تقصیر پسر همسایه دست راستی است که به خودش اجازه داد از من خواستگاری کند!
تقصیر پسر همسایه دست چپی است که به خودش اجازه نداد ازمن خواستگاری کند!

تقصیر تلویزیون است که توی همه سریال هایش  همه جوان ها ازدواج می کنند و اصلا به مشکلات ما جوان های ازدواج نکرده نمی پردازد! 
تقصیر مطبوعات است که توی مطالبشان همه جوان ها از هم طلاق می گیرند و مردم را نسبت به ازدواج بدبین می کنند!

تقصیر دولت است که فکری برای حل بحران ازدواج جوان ها نمی کند!
تقصیر مجلس است که به جای سربازی اجباری، پسرها را مجبور به ازدواج اجباری نمی کند!
 تقصیر مردم است که انقلاب کردند و باعث شدند مدارس مختلط جمع بشود!
تقصیر رییس جمهور است که نمی آید مرا بگیرد برای پسرش!!؟!

تقصیر عراق است که کلی از پسرهای آماده ازدواج ما را به کشتن داد!
تقصیر هلند است که همجنس بازی را رواج داد تا مردها دیگر نیازی به زن گرفتن نداشته باشند!
تقصیر انگلیس است، این که اصلا گفتن ندارد. همه می دانند که همیشه و همه جا کار، کار انگلیس است! 
تقصیر سازمان ملل است که روی سردرش نوشته شده"بنی آدم اعضای یکدیگرند" اما مشخص نکرده که مثلا من جیگر کی هستم؟!

تقصیر کره زمین است که جوری نچرخید که من و نیمه گمشده ام به هم برسیم!
تقصیر قمر است که روز به دنیا آمدن من در عقرب بوده!

اصلا...
تقصیر خداست که انگار یادش رفت جفت مرا بیافریند!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 21:16  توسط ani  | 


کسی که هنوز ازدواج نکرده می تواند خوشحال و مطمئن باشد که تا اینجا نه بیوه ای از او به جا خواهد ماند، نه یتیمی و نه مطلقه ای!
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:56  توسط ani  | 


ترشیده ای پس از مجاهدت بسیار، همسری برای خود دست و پای(!) کرد اما چون به محل کار شد، کسی متوجه نگردید که او حلقه ازدواج به دست دارد. زین سبب، ناگهان از جای برخاست و بلند گفت:" خداوندگارا، هوا چقدر گرم است، بهترآن باشد که حلقه ام را برون آرم!"
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:57  توسط ani  | 


پسرها تا وقتی نترشیده اند که متوجه دخترهایی که متوجه پسرهایی که متوجه دخترها می شوند، بشوند و دخترها تا وقتی نترشیده اند که متوجه پسرهایی که متوجه دخترهایی که متوجه پسرها می شوند بشوند!!
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 12:45  توسط ani  | 


"بعضی دخترها در سن ۱۶ سالگی جلوی آینه می نشینند و آرایش می کنند تا بیست ساله به نظر برسند.
در سن چهل سالگی...
باز هم همین کار را می کنند!"
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 12:4  توسط ani  | 


"عطر سنبل، عطر کاج"، ترجمه کتاب Funny in farsi است که با اجازه نویسنده اش، خانم فیروزه جزایری دوما، توسط محمد سلیمانی نیا ترجمه شده و توسط نشر قصه در ایران به چاپ رسیده. این اثر روایت زندگی واقعی نویسنده - که در کودکی به همراه خانواده اش از آبادان به آمریکا مهاجرت کرده - با زبان طنز است و یکی از کتاب های پرفروش آمریکا در سال های اخیر به شمار می رود که جوایز متعددی هم کسب کرده، از جمله یکی از سه کاندیدای نهایی جایزه تربر( معتبرترین جایزه کتاب های طنز آمریکا) در سال ۲۰۰۵ و کاندیدای جایزه Pen آمریکا در بخش آثار خلاقه غیر تخیلی بوده است.

در قسمتی از کتاب، نویسنده روزهایی از هفده سالگی اش را روایت می کند که در دانشگاه ایروین کالیفرنیا، برنده جایزه اول یک مسابقه سخنرانی شده و برای گذراندن یک دوره دوماهه آموزشی به پاریس می رود.
در پاریس او با "نوئل"، زن سرایدار چهل ساله ای آشنا می شود که به خاطر پیدا کردن شوهر از روستا به شهر آمده اما کاملا نا امید شده چون همه مردهای پاریس متاهل هستند! در نهایت نوئل با هزار امید و آرزو به کالدونیای جدید می رود، جایی که به گفته او نسبت مردان به زنان پنج به یک است!


سوال۱: آیا نوئل برای کسی که شب کریسمس حتی نمی تواند یک شوهر برای خودش به ارمغان بیاورد، اسم مناسبی است؟(نیم نمره)
سوال۲: آیا می توان گفت که بحران یافتن مردی برای ازدواج، بحرانی جهانی است؟(نیم نمره)
سوال۳: کالدونیای جدید کجاست؟!( نوزده نمره!!)


این مطلب راننوشتم تا بفهمم کالدونیا کجاست(!؟) تمام اینها را گفتم تا خواندن این کتاب جالب را به همه شما دوستان عزیز توصیه کنم، شاید بعد ازآن بتوانید به این سوال جواب بدهید که چرا نوجوان ها می خواهند cool باشند تا hot به نظر برسند!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 13:45  توسط ani  | 


دلتان برای من که ازدواج نکرده ام نسوزد

برای جذابیت های بی مصرف مانده زنانه ام بسوزد
و برای مرد گمشده ای که می توانست این جذابیت ها را تصاحب کند
برای لحظه های خوبی که می توانست از من هدیه بگیرد
برای بوسه ها، عاشقانه ها، خنده ها و احساسات عمیق من که از دستشان داد
دلتان برای مردی بسوزد که می توانست لذت با من بودن را بچشد
و تنها کسی باشد که از شوخی های بی شرمانه ام بهره مند می شود!
مردی که دانسته هایم را با او شریک می شدم و او را در موفقیت هایم سهیم می کردم
مردی که می توانست وجود لطیفم را در آغوش بگیرد و موهایم را نوازش کند
من دنیای باشکوهی دارم که می توانستم با او قسمت کنم
اما...
دلم برایش می سوزد!


دلتان برای نوزادی بسوزد که می توانست مادری مثل من داشته باشد
مادری که لحظه لحظه رشد کودکش را با عشق و توجه بیامیزد
و از او زن یا مرد بزرگی بسازد
اما...
دلم برایش می سوزد!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 20:43  توسط ani  | 


هان ای مجرد
چون سیزده به در فرا رسد، گره سگرمه را باز کن و گره سبزه را ببند!

مواظب باش که:
* گره سگرمه را نبندی و گره سبزه را باز نکنی.

* گره سگرمه همان گره لباس نیست!
شعر:
" آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟!
سال ها نرد تجرد باختی
این گره را زان گره نشناختی؟!"*

خواجه بدبین الدوله مجرد زاده گفته است:هرچند از ایام طفولیت سبزه گره می زدم اما همچنان عزب اوغلی باقی مانده ام چرا که هرسال جادوی سبزه گره زدن به نحوست سیزده  گرفتار آید و خنثی گردد!
پس ای جوان بدان و آگاه باش که آیین گره زدن سبزه را دشمنان طبیعت و مخالفان سازمان حفاظت محیط زیست از خود ساخته اند و مبحث"خود ساختگی آیینی" تنها جایی است که خود ساخته بودن نکوهیده باشد!
اما حکیم خوشبین الدوله متاهلیان در باب تایید آیین بخت گشای سیزده به در می گوید: اگر بر سبزه گره افکنده ای، اما همچنان گره بر بختت افتاده است، زنهار که جایی از کار را غلط کرده ای! بی تردید بخت سی سال خفته تو به گرهی بر سبزه لطیف بیدار نشود و باید بلوط و چنار گره زد که چون تو این کار نیارستی کرد، همانا راز تجرد ابدی تو در همین باشد! با این حال از فضل خدای نا امید نتوان بود که:
" گر خدا آرد به فضل خویش دست
برگشاید هر گره کایام بست
بس گره بگشوده او از هر قبیل
این گره را نیز بگشاید جلیل!" *

بعضی از خرده گیران ایراد آورند که چگونه ممکن است گرهی بزنی تا گره دیگری باز شود؟ اینان غافلند که:
" نیک می داند خدای شهر و ده
فرق ها بود این گره را زان گره "*
از دیرباز( منظور از این دیر باز، کامبیزشان نیست هان!) میان "گره" و "محبت"، پیوندی ناگسستنی وجود داشته است، چنان که گفته اند:
" من رشته محبت تو پاره می کنم
شاید گره خورَد، به تو نزدیک تر شوم!"

پس در این فرخنده روز باستانی گره بر سبزگان بزنید تا خداوند گره از کارتان بگشاید.

* با تشکر از حضور افتخاری پروین اعتصامی!
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 11:52  توسط ani  | 


نام مستعار "آنی دالتون"، یادگار دوران دانشگاه است، وقتی که اکیپ شش نفره من و دوستانم متوجه شدیم پسرهای دانشگاه به ما می گویند"دالتون ها"، شاید به این دلیل که وقتی شش نفری این طرف و آن طرف می رفتیم، ترتیب قد و بالایمان که از ریزه میزه تا درشت هیکل بینمان پیدا می شد، توجه آنها را جلب کرده بود.
ما از لقبمان ناراحت نشدیم، بلکه بر اساس نام هایمان، اعضای گروه را ازهمدیگر تفکیک هم کردیم: شری دالتون، دوتا زری دالتون، مری دالتون، هلی دالتون... و من که آنی شان بودم!

ما در یک شهر غریب، همه کس همدیگر بودیم.لحظات تلخ و شیرین زندگی را با هم گذراندیم و آن قدر به هم نزدیک شدیم که بتوانیم به استمرار دوستیمان در آینده مطمئن باشیم. ارتباط ما فراتر و با شکوه تر از هر دوستی دیگری است که فکرش را بکنید.
در تمام این سالها ارتباطمان را با هم حفظ کردیم، به خاطر بعد مسافت، دیدارها معمولا دونفره است اما این روزها سه تا از دالتون ها دور هم جمع شده اند. هلی از اهواز آمده و میهمان من و زری است. خاطرات گذشته دوباره نوستالوژی زیبا و در عین حال غمناکشان را رو می کنند.

در بین دختران آن شهر که بی تعارف در دانشگاه دنبال شوهر می گشتند و میان دختران شهرهای دیگر که یا از دوری خانواده دپرس می شدند و یا در راهروهای زیر زمین، کنار حمام ها و دستشویی ها تا صبح درس می خواندند، ما دنیای پر شر و شور خودمان را داشتیم که یک سر هر شیطنتی به آن ختم می شد.
دخترها و پسرها با هم مثل کارد و پنیر بودند. معلوم نبود بین خودشان در مورد همدیگر چه می گویند، اما ظواهر امر به دشمنی شبیه بود! ارتباط دانشجویی هم به شکلی که این روزها وجود دارد، آن روزها  و در آن شهر معنی نداشت. فقط یادم می آید که آن وقت ها به جز من که همیشه تمامیت خواه بودم(!)،دالتون ها از هر پسری خوششان می آمد، اورا بین خودشان تقسیم می کردند! اگر طرف از نظر مری و زری خوب بود، نصفش مال مری می شد و نصفش مال زری! این تقسیمات، گاهی عرضی بود و گاهی طولی! 
یک بار حرف پسری به میان آمد که من هم گفتم بچه بدی نیست. دوستان مرام گذاشتند(!) و گفتند قد او را سه قسمت می کنند تا من هم سهمی بردارم. پرسیدند تو کدام قسمتش را می خواهی؟ گفتم: از قدیم گفته اند"خیر الامور اوسط!"

مری زودتر از بقیه نامزد کرد، تابستان همان سال اول دانشجویی و با یک جوان خوب. دوسال بعد هم ازدواج کرد و شوهرش به عضویت افتخاری گروه دالتون ها درآمد، چون او هرگز سعی نکرد ما را ازهمدیگر جدا کند. آنها حتی با یکی از پسرهای همکلاسیمان و همسرش نیز رفت و آمد دارند... مری حالا یک دختر دارد.
بعد نوبت زری بود که مراسم ازدواجش با یک پسر عرب، چهار تا از دالتون ها را در دزفول دور هم جمع کرد. او یک سال بعد دختر دار شد.
بعد شری رفت. او و شوهرش به طرز عجیبی(!) در یک روز و یک ماه و یک سال به دنیا آمده اند و حالا یک پسر دارند.
هلی نفر بعدی بود اما ازدواج موفقی نداشت. همسرش او را که دختری بسیار اجتماعی بود، از ما و همه دوستان دیگرش جدا کرد تا خانواده فضول و بدخواهش را جایگزین همه اینها کند... نه... این یک ازدواج "دالتون پسند" نبود و به شکست انجامید.

من و زری، دختران پایتخت نشین گروه، همچنان مجردیم.
و این روزها نیمی از دالتون ها مشغول دوره کردن خاطراتشان هستند... 
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 16:35  توسط ani  | 


" شخصی از سقراط حکیم پرسید: آیا لازم است که من ازدواج کنم؟
سقراط پاسخ داد: آری... و نه... چون چنین کاری در هر دو حالت مایه تاسف است!"
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 20:23  توسط ani  | 


همین حالا از میهمانی برمی گشتیم که در اتوبان به یک کاروان عروسی برخوردیم. جالب این که عروس دسته گلش را از پنجره بیرون آورده بود و در حالی که آن را با حرکات موزون در هوا تکان می داد و آواز می خواند، می رقصید!

*به نظر شما دسته گل عروس کنایه از چیست و چه مفهومی را منتقل می کند؟

۱. با یک گل بهار نمی شود/ با یک عروسی مشکل جوانهای مجرد حل نمی شود!
۲.من گلم تو منگلی با هم می شیم گلمنگلی!/ این که دراین اوضاع و احوال هرکس ازدواج کند، منگل است!
۳.شاخه گلی برای عروس/ همان جوکی که در این مورد ساخته اند!
۴. بعضی وقت ها با یک گل هم بهار می شود!/ بهار۸۷ از راه رسیده و طبیعت جامه سبز به تن کرده و گلگشت و مصفا را!

* عروس احتمالا چه آوازی می خواند؟
۱. خرش کردم، خرش کردم... سه سوته شوهرش کردم!
۲. بسی رنج بردم در این سال سی
تا بالاخره کردم عروسی!
۳. تونستم و تونستم
بالاخره تو ماشین عروس نشستم!
۴.بالشت پره شوهر... شب زیر سره شوهر!

* حرکت موزون عروس دراینجا( نه... در آنجا... یعنی در اتوبان!)به چه معناست؟
۱. به این معنا که عروس خیلی خوشحال است!
۲. به این معنا که شوهرش خیلی بی غیرت است!
۳. به این معنا که هر دختر ایرانی، یک شب در زندگی اش می تواند بدون حجاب کامل در انظار عمومی ظاهر شود و حتی فعل قبیحه رقص را از خود بروز دهد و آن همانا شب عروسی اوست!
۴. به این معنا که عروس دارد خودش را گرم می کند!

* نتیجه نهایی این داستان چیست؟
۱. آنی دالتون مو را ازماست... نه ببخشید، سوژه را از زیر سنگ بیرون می کشد.
۲. آنی دالتون خیلی فضول است.
۳. آنی با دیدن عروس و داماد عقده ای شده و با نوشتن، این عقده را تخلیه می کند.
۴. پلیس در حال حاضر به کاروان های عروسی گیر نمی دهد.

بعداز تحریر:
* در  http://majaleonline.blogfa.com/post-12.aspx مصاحبه "مجله آنلاین" با مرا بخوانید.
* یکی از مجلات غیر آنلاین(!)، یکی از مطالب وبلاگ ما را برداشته و بدون ذره ای دخل و تصرف و بدون ذکر منبع، در خودش چاپانده. خوشحالیم که مطالبمان ارزش دزدیده شدن را دارند!
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 0:11  توسط ani  | 


(۱)
در بعضی مناطق ایران، هنوز رسم"ازدواج خون بس" وجود دارد، به این معنی که بعد از یک نزاع منجر به قتل، برای پیشگیری از اقدامات انتقام جویانه و برقراری صلح بین دو خانواده ، به جای خون ریخته شده، دختر یکی از بستگان نزدیک قاتل را به عقد پسری از خانواده مقتول در می آورند تا جبران مافات کرده باشند.
(۲)
برای انجام مراسمی درمحل کار یکی از دوستانم که نیاز به مجری داشتند، به جوانی از آشنایان که مجری صدا و سیماست، زنگ زده و موافقتش را جلب کرده بودم اما آن برنامه کنسل شد.
بعدازآن، مجری مربوطه چندبار به من زنگ زده که:" من برای آن مراسم کت و شلوار گران قیمتی خریده بودم. تو به من کلی ضرر زدی. باید جبران کنی..."

آیا رسمی به نام" ازدواج ضرر بس" نداریم؟!
+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 19:49  توسط ani  | 

 


My blog is worth $64,922.10.
How much is your blog worth?

bedroom toys Powered By Best Toys