خیلی ها می پرسند نشانه های ترشیدگی چیست و ازچه سن و سالی باید خودمان را ترشیده قلمداد کنیم؟
بدیهی است که ترشیده شدن، سن و سال خاصی ندارد، مگر سن قانونی است؟! دختر و پسر هم ندارد، مگر سن تکلیف است؟!
اما با دیدن بعضی نشانه ها در خودتان می توانید نسبت به نزدیک شدنتان به ترشیدگی احساس خطر کنید.
دختر یکی از فامیل هایمان که الان ۴۲ ساله است، از ۳۱ سالگی ترشیده بود، چون در میدان نقش جهان اصفهان دیدم که موقع صحبت با یکی از فروشنده ها گفت:"نه آقا، این را بخرم، شوهرم طلاقم می دهد!" او از مجرد ماندن خود در آن سن، خجالت می کشید و وانمود می کرد شوهر دارد. این خیلی خطرناک است که خیال کنید از سن ازدواجتان گذشته. یادتان باشد که برای ازدواج، هیچ وقت "خیلی" دیر نیست!
اگر پیش ازاین کلی معیار برای انتخاب همسر آینده تان داشتید و در طول چند سال گذشته، مرتب در حال کم کردن توقعاتتان بوده اید بلکه بتوانید ازدواج کنید... شما یکی از ترشیدگان خوب این مرز و بوم هستید!
اگر به مناسبت سال نو حتی یک sms تبریک از طرف مجردان جنس مخالفتان دریافت نکردید... هنوز زود است که بشود در این مورد نظر داد... شاید کسی می خواسته sms بدهد اما موبایلش قطع بوده یا به لطف مخابرات، پیامش به شما نرسیده یا... شاید هم در طرح تحریم ارسال sms های تبریک نوروز به خاطر شایعه گران شدن هزینه sms در سال آینده شرکت کرده تا مخابراتی ها را دق بدهد!
اگر در میان ماجراهای عاطفی گذشته تان یکی را ـ بدون آن که تفاوت خاصی با بقیه داشته باشد ـ پیش خودتان ـ و دیگران ـ تا حد یک عشق پرشور و آتشین، یا تا حد یک خیانت غیر قابل بخشش بزرگ کرده اید و ادعا می کنید بعد ازآن هرگز به ازدواج فکر نکرده اید، چون یا نتوانسته اید عشق پرشورتان را فراموش کنید و یا خیانت یک نفر باعث شده به همه بدبین شوید، شما یک ترشیده هستید و این تنها بهانه ای است که برای توجیه ازدواج نکردنتان ساخته اید!
خاطرات هیچ عشق و هیچ خیانتی به تنها ماندن نمی ارزد.
اگر چشم ندارید تاهل و خوشبختی دیگران را ببینید و با ازدواج هرکدام ازهمدوره ای هایتان یک هفته تب می کنید... متاسفم، کار شما از ترشیدگی گذشته، به طوری که اگر ازدواج هم بکنید، همچنان ترشیده به شمار خواهید آمد!
اگر به جز امر خطیر ازدواج، در سایر مراحل زندگی هم موفق نشده اید و هیچ دلخوشی دیگری اعم از خانواده خوب یا کار مورد علاقه یا کسب هنر و تحصیل و ... هم ندارید... نه... کی گفته شما ترشیده اید؟ فقط یا اراده تان ضعیف است یا افسرده شده اید یا خیلی بدشانسید. نگران نباشید و با توکل به خدا تلاش دوباره ای را آغاز کنید. ماهی را هروقت ازآب بگیرید می میرد!
سال نو نزدیک است. ما هم می توانیم مثل طبیعت، همه چیز را از اول شروع کنیم. ناامید نباشید که:
خدا گر زحکمت ببندد دری
زند بر درش قفل محکمتری!...
نه، ببخشید... ز رحمت گشاید در دیگری!
نه...
این انتخابات، آزاد نیست
اگر آزاد بود که من تو را انتخاب می کردم!
راستی یک نفر حال کرده هکم کند.
اگر دیگر مرا ندیدید حلالم کنید. شاید هم به چنین استراحت اجباری نیازداشته باشم!
دوستی به نام "فرا" پرسیده بود:"در جواب سوال کلیشه ای"تو که این قدر دختر خوبی هستی چرا تا حالا ازدواج نکرده ای؟" چه جوابی باید بدهیم؟"
دوست دیگری طی یک کامنت خصوصی پرسیده است:" به نظر شما بیشتر دانستن و واجد تعاریف باهوش شدن و شاید درنتیجه، محدود شدن دامنه انتخاب زوج، یک حسن است یا عیب؟ به خودتان از۱۰۰ امتیاز چه امتیازی می دهید و از نظر شما Range قابل قبول نامزدتان چه محدوده ای از امتیازات است؟"
به نظر من سوال نفر دوم، به نوعی پاسخ سوال نفر اول است. این واقعیت دارد که یک فرد، هرچه به مدارج بالاتر دست پیدا کند، دایره پیدا کردن همسر همردیف نیز به همان نسبت برایش تنگ تر می شود.این مشکل برای خانمها نمود بیشتری دارد چرا که مردان با ارتقای تحصیلات و اشل کاری، ممکن است زنی با درجه پایین تر را صرفا به دلیل زیبایی اش انتخاب کنند، اما در عین حال از انتخاب همسری که تحصیلات، درآمد و موقعیت خانوادگی بالاتری نسبت به آنها دارد گریزانند، بگذریم از دوره های موقتی که به دلیل وجود بعضی مسائل اجتماعی، این معادلات به هم می خورد.
زنان نیز از انتخاب مردی که موقعیت بهتری نسبت به آنها دارد استقبال می کنند و دلشان نمی خواهد با مردی ازدواج کنند که از لحاظ مختلف، پایین تر ازآنهاست.
مدت ها پیش در مجله ای خواندم که تحقیقی نشان داده است مردها از زنان باهوش خوششان نمی آید، به این دلیل که آنها می ترسند زنان باهوش و تحصیلکرده، به حد کافی در روابط خصوصیشان، جذاب نباشند! همان تحقیق، بعد از بررسی آماری ادعا کرده بود که اتفاقا زنان باهوش، در ارتباطات خصوصیشان هم ۳xی ترند و جذابیت بیشتری دارند.
بنابراین اگر خاله خان باجی ها از"فرا" پرسیدند چه چیزی از دیگران کم دارد که هنوز ازدواج نکرده، او می تواند مثل من جواب بدهد که چیزی کم ندارد، بلکه متاسفانه یک چیزهایی زیاد دارد!
در پاسخ دوست دوم باید بگویم به نظر هر آدم عاقلی، بیشتر دانستن و واجد تعاریف باهوش شدن یک حسن است. عیب ازآن کسی است که این حسن را به شکل عیب می بیند. من آدم باهوشی هستم، نمی دانم نمره ام از۱۰۰ چند می شود اما تجربه به من ثابت کرده که تحمل آدمهایی با اختلاف هوش زیاد، برایم سخت است.
به نظرمن طبیعی است آدمهایی که از نظر هوش و اطلاعات عمومی در یک محدوده قرار دارند،بهتر با هم کنار بیایند و حرف یکدیگر را بفهمند اما ظاهرا مردان ترجیح می دهند با کسی ازدواج کنند که بتوانند تسلط خود را در امور مختلف به او نشان بدهند و ازاین که اطلاعاتشان را به رخ او بکشند یا او را اداره کنند، لذت می برند.
شاید این حرف ها قدیمی به نظر برسد و بسیاری از مردان هزاره سوم ادعا داشته باشند که از زنان مستقل و معتمد به نفس، خوششان می آیداما دخترانی مثل من، وجود این طرز فکر را،حتی درهمین هزاره، با تمام وجود لمس کرده اند!
در نهایت ما خودمان را این طور دلداری می دهیم که همین هوش و استعداد زیادمان باعث شده که نا امروز موفق به فرار از زیر بار ازدواج شویم!
یکی از دوستان دوره دانشگاه، بعد از چند سال مرا پیدا کرد.
او که خودش دراین مدت صاحب دو فرزند هم شده، از من پرسید:"هنوز کسی را تور نکردی؟" گفتم:" نه، مثل این که تورم سوراخ است و همه از توی آن می افتند بیرون!" گفت:" نگران نباش، بالاخره یکی ازآن گنده هایش توی تور، گیر می کند!"
نکته جالبی بود، همان داستان دیرآید و خوش آید!
شما یک جوان برازنده گنده(!) سراغ ندارید؟!
- شاید به مناسبت ۸ مارس، روز جهانی زن
مدتی پیش درمجلس صحبت ازاین بود که مرد می تواند بدون اجازه همسر اولش، ازدواج مجدد کند.
بعد آقایان به این فکر افتادند که تصویب کنند مردان می توانند سوابق ازدواج خود را از شناسنامه پاک کرده و به عنوان پسر به خواستگاری بروند!
همین امروز جایی خواندم که مردی از تایید طرح تجدید فراش اظهار خوشحالی کرده بود!...
به زودی خنده این آقایان به گریه تبدیل خواهد شد.
چند روز پیش، استفتایی را در اینترنت پیدا کردم که هنوز مرا متاثر و متعجب نگه داشته است. یک نفر پرسیده بود اگر دختر خانمی بترسد که به گناه بیفتد و به همین دلیل پنهان از چشم والدینش ازدواج موقت کند( می دانید که بعضی علما، ازدواج موقت دوشیزگان را بدون اذن پدر هم مجاز دانسته اند)، آیا می تواند هنگام ازدواج دائم از جراحی ترمیمی استفاده کند تا کسی (حتی داماد) متوجه پیشینه او نشود و حکم این کار چیست؟ مرجع تقلید مورد نظر(که متاسفانه به اسمش دقت نکردم) هم خیلی مهربان جواب داده بود که این کار هیچ اشکالی ندارد!(اگر کسی لینک این استفتا را دارد لطفا در قسمت کامنت ها بگذارد.)
اگر ما هم بخواهیم مثل جماعت خوشحال مردها واکنش نشان بدهیم، الان باید آزادی تازه(!؟) خود را جشن بگیریم اما اگر کمی منطقی به وضعیت جامعه سنتی ـ مدرن ایران که هنوز مردسالاری تا حدود زیادی برآن حاکم است نگاه کنیم می فهمیم که این فتوای به ظاهر زیبا چقدر می تواند به مشکلات موجود دامن بزند. فردا روز، وقتی پسری به خواستگاری می رود، هیچ جور نمی تواند ثابت کند که تا به حال ازدواج نکرده و هیچ جور هم نمی تواند مطمئن باشد که با یک دختر ازدواج می کند یا با یک زن؟! بنابراین فضای شک و تردید در جامعه حکمفرما می شود. شاید صداقت از بین نرود اما همه حقایق هم گفته نخواهد شد! رازهای بسیاری ناگفته خواهد ماند و همه خودشان را این طور توجیه می کنند که:
جز راست نباید گفت
هر راست نشاید گفت!
من نمی گویم پرهیز و تقوی پیشه کردن پیش از ازدواج، تنها راه سلامت ماندن از نظر اخلاقی است. شاید بعضی ها واقعا نتوانند خودشان را کنترل کنند و مذهب و قانون نیز باید به فکر راهکارهایی برای آنها باشند تا به گناه نیفتند اما پیش از صدور فتوا و تصویب طرح، چقدر کار اجتماعی برای مفید واقع شدن این حکمها و قوانین انجام می شود تا به جای مرهم یک زخم، نمکی بر زخمهای دیگر جامعه نشوند؟؟
آن نماینده ای که خیلی راحت از آزادی مردها برای داشتن ۴ زن سخن می راند آیا به عواقب اجتماعی این قضیه هم می اندیشد؟ آیا می تواند این برنامه ها را در زندگی شخصی خودش هم پیاده کند؟ آیا متوجه تفاوت های فرهنگ و تمدن درخشان و شکوهمند ایران با فرهنگ جاهلیت هست؟ آیا تفاوت های جامعه ایرانی را با سایر جوامع می شناسد؟و اصولا آیا تمام اصول و فروع دین را در جامعه کاربردی کرده است به جز قندهای مکرر ِازدواج مجدد و موقت و ...؟!
آیا فتوای فوق، که مخاطبش نیمهء به قول بعضی از همان آقایان،"نصف العقل" و "احساساتی"ِ جامعه هستند، مرهم می شود یا نمک؟! کاش کسی بیاید و به من ثابت کند که آن استفتا و آن تصویبات اخیر مجلس ـ که نشانه عدم درک صحیح مجلسی ها از اوضاع جامعه ایرانی است ـ واقعیت ندارد!
ای آنی بدبخت! سی سال تمام به فرهنگ و سنت احترام بگذار... فردا که خواستی ازدواج کنی... حالا بیا و ثابت کن!!
خدایا!
اگر "همسر"، هدیه ای از طرف تو باشد
از طرف خود ِخودت...
دیگر مهم نیست در جشن تولد چندسالگی ام آن را به من می دهی!
اینجا کلیک کنید!
خیلی خوشحالم که وبلاگ آنی مورد بررسی و نقد قرار گرفته.
با تشکر از کوروش عزیز، از خوانندگان خوب وبلاگم نیز می خواهم که با نظر دادن در وبلاگ بی نام، اگرچه با اسم مستعار، به ما بفهمانند که بالاخره کجای کاریم!

"میرکا"ی عزیز، با دیدن این عکس، یاد من افتاده(!؟) و لطف کرده آن را برایم فرستاده تا در وبلاگم استفاده کنم.
می خواهم شرح عکس را به شما خوانندگان همیشه در صفحه(!) وبلاگم واگذار کنم تا ببینیم چه کسی بامزه ترین شرح را می نویسد!
ازآنجا که احتمالا اگر خدا و وزارت ارشاد بخواهند(!)، ممکن است این وبلاگ در قالب کتاب هم چاپ شود، بهترین نظرات شما هم به چاپ خواهند رسید.(این هم جایزه!)
(۱)
امروز یکی از همکارانم که برچسب عکس یک فوتبالیست را داشته، آن را یواشکی برداشته و چسبانده به پشت مقنعه من!
با تذکر دیگران خیلی زود متوجه این شیرینکاری شدم. یکی از بچه ها گفت بیا عکس را از پشتت بردارم. گفتم:"حالا چرا این قدر عجله؟! هیچ کس که نمی آید چسب ما بشود... بعد از نود و بوقی، یکی آمده به ما چسبیده، چه کارش داری؟!"
(۲)
با دوستم به منطقه ای ییلاقی می رفتیم. دو جوان ترک موتوری نشسته بودند که یک کیسه هویج هم داشتند. من از دوستم پرسیدم:" اینها توی پیک نیک، هویج می خورند؟!" دوستم گفت:" تو چقدر فضولی! شاید خانه شان اینجاست. می خواهند بروند خانه شان، مربای هویج درست کنند!" پرسیدم:" مگر الان فصل مربا پختن است؟" دوستم با لحن جالب اندوهناکی گفت:" نه... الان فصل جفتگیری است...!!!"
پدر و مادرها برای پسرشان دامن نمی خرند.
کسی که ویالون می نوازد، سنتور هدیه نمی گیرد.
معلمها به دانش آموزی که قصد دارد پزشک شود، وسایل طراحی جایزه نمی دهند.
در کیف ابزار لوله کش ها، ابزار طبابت وجود ندارد.
در داروخانه، برنج نمی فروشند...
خدایا...
اگر قرار است همه عمر، مجرد بمانم
اگر فکر می کنی ازدواج برایم لازم نیست
اگر هرگز بچه ای را در درون خود، پرورش نخواهم داد
اگر قرار نیست نوزادی را تغذیه و بزرگ کنم...
پس چرا لوازمش را به من داده ای؟!
جمعه گذشته، برادر کوچکترم( ۲۴ ساله)رفت ایتالیا. شوهرخواهرم به همین مناسبت برایش یک سری وسیله مثل خمیر ریش و ادوکلن و ژل مو و... و لباس زیر خریده بود.
خواهرکوچکترم با اعتراض به این یک قلم آخر گفت:" لباس زیرشیک(!) می خواهد چه کار؟ مگر به کی می خواهد نشان بدهد؟! باید لباس زیرهای مامان دوز ببرد!" بعد هم به برادرم گفت:" وقتی برگشتی ازهمان فرودگاه می بریمت آزمایشگاه ببینیم ایدز نداشته باشی ها، حواست باشد!!"
دو پست قبل تر ازاین، نوشته بودم به خرید علاقه ای ندارم و... خیلی ها به من یادآوری کردند که اگر ازدواج کنم عوض می شوم.
همه چیز ممکن است، حتی شکسپیر هم گفته:"یک زن، چیزی به جز شوهر نمی خواهد ولی وقتی که به او رسید همه چیز می خواهد!"
نکته جالب توجه این که معلوم شد خیلی از مردها از زنی که به خرید و ولخرجی علاقه نداشته باشد خوششان می آید و باورشان نمی شود چنین زنی وجود خارجی داشته باشد. خیلی دوست دارم بدانم اگر واقعا این طور است، چرا اغلبِ همین مردها، موقع انتخاب همسر، عدل می روند سراغ عروسک های خوشگل و خوش تیپی که باید حدس بزنند پول رنگ مو و کیف و کفششان را هم نمی توانند تامین کنند؟!

دریک نشریه آلمانی ۲۰۰۸ نوشته شده بود kylie minogue، خواننده چهل ساله استرالیایی الاصل که مدتی پیش دچارسرطان سینه شده بود، بعد از آگاهی از بیماری اش، به خبرنگاران گفته:" دوست ندارم در مورد بیماری ام صحبت کنم اما لیستی از کارهایی که باید انجام بدهم تهیه کرده ام." خبرنگاران پرسیده اند این لیست، شامل چه کارهایی می شود؟ کایله جواب داده:" رفتن به کنار دریا دور از لنز دوربین خبرنگاران، خوردن فلان غذای عجیب و غریب در فلان رستوران فلان شهر، به گردن انداختن گردنبندی از جواهر...!" و چون با نگاه متعجب خبرنگاران مواجه شده، خودش فهمیده که اینها به عنوان آرزوهای یک بیمار رو به موت کمی ابلهانه و خاله زنکی به نظر می رسند، بنابراین اضافه کرده: "خوب... دوست دارم یک خانواده هم تشکیل بدهم!"
ما می خواهیم خانواده تشکیل بدهیم که زندگی کنیم، کایله می خواسته خانواده تشکیل بدهد که بمیرد!
با این که چنین وبلاگی راه انداخته ام، وقتی خودم را درلباس عروس تصورمی کنم به جای آن که توی دلم قند آب شود، خنده ام می گیرد!
وقتی جایی می شنوم یا می خوانم که بعضی از دختر خانمها با چه ذوق و شوقی از خرید حلقه ازدواج و بوردا دیدن و انتخاب آرایشگاه و لباس عروس حرف می زنند، تازه می فهمم من چقدر با آنها فرق دارم. هیچ وقت به خرید علاقه ای نداشتم. دیدن ویترین ها جذابیتی برایم ندارد، حتی جلوی ویترین طلا فروشی ایستادن را کسر شان خودم می دانم.
شاید جالب ترین بخش تدارک عروسی از نظرمن خرید کارت دعوت آن باشد که خودم می توانم متنش را بنویسم، آن هم کاملا متفاوت، مثل متن کارت عروسی دوستم یا مثل متن طنزآمیزی که برای کارت دعوت جشن فارغ التحصیلیمان نوشتم وتوجه همه اساتید و بچه ها را جلب کرده بود!
خیال نکنید آدم معنوی یا مقتصدی هستم، اتفاقا دوست دارم که همه چیزهرمراسم عروسی، بهترین باشد اما درعمل، شخصا علاقه ای به دویدن دنبال عکاس و فیلمبردار وآرایشگاه و سالن ندارم، برای همین است که گاهی فکر می کنم کاش مثل بقیه دخترها بودم و برای خودم نگران می شوم که فکرکردن به جذابیت های ظاهری ازدواج، هیچ حسی را درمن برنمی انگیزد.
مثل مرتبط: آنی مجرد مانده ، می گوید زمین کج است!
این که می گویند درازدواج، تقدیر نقش اصلی را دارد واقدامات شما، تا قسمت نباشد، به جایی نخواهد رسید، کاملا درست است.
فرض کنید آنی بخواهد برای بازکردن بختش، خود وارد عمل شود.او تصمیم می گیرد به سراغ دوستان متاهلش رفته وازآنها بپرسد چطور شد که ازدواج کردند، آن گاه همان اقدامات را به عمل بیاورد. چه اتفاقی خواهد افتاد؟!:
آنی: شهرزاد جان! چه شد که با محمد ازدواج کردی؟
شهرزاد: خوب ... می دانی که محمد همکارم بود... راستش من از او خوشم می آمد و سعی کردم با محبت و توجه، نظرش را جلب کنم...
آنی به پسرفرضی موردعلاقه اش در محل کار: پنجره را ببندید، خدای ناکرده سرما می خورید!
همکار فرضی آنی: اصلا دوست دارم سرما بخورم تا دوست دخترم بیشتر نازم را بکشد. به شما ربطی دارد؟! (زیر لب) دخترهای این دوره و زمانه چقدر پر رو شده اند!
***
آنی :شهره جان! تو چطور با همسرت آشنا شدی؟
شهره :آشنایی ما از یک دعوا شروع شد. او توی کارم دخالت کرد و من ناراحت شدم، با هم بحث تندی کردیم و...!
همکار مجرد آنی: خانم، به نظر من نباید این کار را این طور انجام می دادید...
آنی: به شما چه ربطی دارد؟ خجالت نمی کشید توی کار من دخالت می کنید؟!
همکارمجرد آنی: اصلا به درک! مرا بگو که خواستم کمکتان کنم! همین کارها را کرده اید که تا این سن مجرد مانده اید دیگر!!
***
آنی: آزیتا، تو با عشق ازدواج کردی؟
آزیتا:نه. من آن موقع فکر کنکور و دانشگاه بودم! مادرم اصرارداشت ازدواج کنم.
مادرآنی: فلانی غلط کرده بیاید خواستگاری تو!او لیاقت پاک کردن کفش های تو را هم ندارد!!(این قسمت، واقعی است!
)
***
آنی: فرشته تو کجا با همسرت آشنا شدی؟
فرشته: کنار دریا... من و او با کمی فاصله ازهم نشسته بودیم.او ازمن پرسید چرا تنها آمده ام شمال. من هم به شوخی گفتم آمده ام شمال، شاید از تنهایی در بیایم!
کنار دریا:
پسر جوان: شما تنها هستید؟
آنی: در حال حاضر بله...
پسر: آهان... همراهتان رفته چیزی بخرد؟
آنی: نه... من همراه ندارم!
پسر: پس چه همراه بی ذوقی دارید! توی هتل مانده؟!
( بابا آی کیو!)
آنی: نه... من کلا تنها آمده ام...
پسر: واقعا نامزدتان اجازه داده شما تنهایی بیایید لب ساحل؟!
( ای خدااااا!)
آنی: من اصلا نامزد ندارم، تنها آمده ام شاید اینجا از تنهایی در بیایم!
پسر: چه جالب! چون من وهمسرم برعکس شما آمده ایم اینجا تا با یک خاطره خوب و به طور توافقی از همدیگر جدا بشویم!
***
آنی: غزاله تو کجا با فرهاد آشنا شدی؟
غزاله: توی یک میهمانی. فرهاد همان جا عاشقم شد و ازمن خواستگاری کرد!
در یک میهمانی:
پسر: آنی! آن دختری را که گوشه سالن نشسته می شناسی؟ می شود خواهش کنم از طرف من از او خواستگاری کنی؟!
***
آنی:ترانه تو چطور با رضا آشنا شدی؟
ترانه: رضا ازمن تقاضای دوستی کرد. قبول نکردم.اوهم شیفته نجابتم شد وآمد خواستگاری!
پسر: امکان دارد افتخار دوستی با شما را داشته باشم؟
آنی: نه خیر، من اهل این جور دوستی ها نیستم.
پسر:عجب امل عقب افتاده ای هستی.الان دیگراین افه خرکی ها(!) خریدار ندارد.لابد هنوز هم دختری! برو بابا... من دنبال موردی می گردم که open باشد!
(واقعیت تاسف انگیزی که این روزها کمابیش مشاهده می شود)
***
آنی: حمیرا تو واقعا اینترنتی ازدواج کردی؟
حمیرا: خوب بله...اوایل محلش نمی گذاشتم، اصلا دوستی های اینترنتی را مسخره می کردم... ولی آن قدر گیر داد تا راضی شدم!
پسر:asl plz !
آنی: من به دوستی اینترنتی اعتقاد ندارم.
پسر: bye !!
و...
به خاطرهمین است که آنی چون می داند این اتفاقات خواهد افتاد، هیچ وقت دست به اقدام خودسرانه ای(!) نزده و همچنان درانتظار قسمتی نشسته که معلوم نیست کجا به خواب فرو رفته است!
دربعضی از وبلاگ ها فقط به نقل جوک و sms پرداخته می شود. ما فکر کردیم مگر چه چیزمان ازآنها کمتر است که نتوانیم اقلا یک پست لطیفه، آن هم مرتبط با اهداف وبلاگ خودمان، بگذاریم؟!
ـ الو آنی جون... یه پسره داره تعقیبم می کنه. چی کار کنم؟
- خوب تندتر برو...
ـ راستش من تند کردم ولی آخه اون همچنان داره یواش می آد!
***
- وقتی بوسیدیش داد نزد کمک کنین؟
ـ نه... خودش کمک کرد!
***
ـ آنی می دونی این روزا چقدر ازم تقاضا می شه که ازدواج کنم؟
ـ جدا؟ خوش به حالت! حالا کیا تقاضا کردن؟
ـ پدر و مادرم!
***
رومئو: ژولیت عزیز! آیا پیش از من دست هیچ بیگانه ای به تو نرسیده؟
ژولیت:اوا این چه حرفیه می زنی؟ معلومه که نه...اصلا من نمی فهمم چرا شما مردها همه تون اول این سوال رو از آدم می کنین؟!
بارها به دختران نوجوان و جوانی برخورده ام که با شنیدن بعضی روایات، از زن بودن خودشان نومید و غمگین شده اند. امروز می خواهم به روش خودم ثابت کنم این که می گویند" دین زن دچارنقصان است چون چند روز درماه قادربه انجام فرایض دینی خود نیست" نمی تواند صحیح باشد.
به نظرمن این که خداوند دختران را از۹ سالگی مکلف اعلام کرده و پسران را از۱۵ سالگی، نمی تواند به دلیل رشد عقلی بیشتر جنس مونث نسبت به جنس مذکر باشد، که اگر چنین باشد هم به مردان توهین شده و هم واقعیت های جامعه نادیده گرفته شده اند. به دختر و پسرهای ۹ ساله نگاه کنید. کدام آدم بی انصافی می تواند ادعا کند که دختر بچه ۹ ساله باید مثل انسانی بالغ و مکلف، در برابر تمام کارهای خود مسوول باشد؟؟ و چه کسی می تواند بگوید یک پسر۱۴ساله به اندازه یک دختر۹ ساله هم نمی فهمد؟!
چرا دختران شش سال زودتر به سن تکلیف می رسند؟
به طور میانگین، دختران در سن ۱۵ سالگی به بلوغ جسمانی می رسند و در سن ۴۵ سالگی هم یایسه می شوند، یعنی سی سال از عمرشان را در حالی می گذرانند که هرماه سه الی هفت روز قادر به انجام فرایض دینی نیستند، یعنی به طور میانگین ۵ روز. ما برای آن که حداکثر ناتوانی زنان را درانجام فریضه - که ممکن است به دلیل بارداری یا بیماری هم پدید آید ـ در نظر گرفته باشیم آن را می گیریم ۶روز در ماه ، یعنی به طور میانگین سالی ۷۲ روز که کلا در طول سی سال می شود ۲۱۶۰ روز.
این تعداد روز را تقسیم بر۳۶۵ کنید، با اندکی کم و بیش می شود شش سال!!
یعنی زنان به طور متوسط، طی شش سال از عمر مفید باروری شان، قادر به انجام فریضه نیستند که خداوند این شش سال را با شش سال زودتر مکلف کردن آنها جبران کرده تا مردان از لحاظ ثواب انجام فریضه بر زنان برتری نداشته باشند!!
حالا چه کسی می گوید دین زن ها دچار نقصان است؟؟ که حتی اگر هم بود، ازآن رو که در نتیجه نوع آفرینش زنانه شان بود و خدا این طور می خواست، ایرادی برآن وارد نبود!
سمنوی عزیز مرا به یک بازی وبلاگی دعوت کرده که در آن باید هفت ترانه مورد علاقه مان را ذکر کنیم. او گفته دوست دارد بداند من چه چیزهایی گوش می دهم...
خوب... من ترانه های روز دنیا را دوست دارم و این ترانه ها با زمان تغییر می کنند.جالب این است که هر آهنگی که از آن خوشم می آید، معمولا به عنوان ترانه برتر هفته در کانال های مختلف خارجی هم برگزیده می شود، مثلا این روزها Unfaithful از Rihanna و Say it right از Nelly furtado را زیاد گوش می دهم اما به طور کلی چند تا ازمجموعه ها و ترانه هایی که هنوزهم از شنیدنشان سیر نمی شوم اینها هستند:
* اغلب ترانه های Chris de burgh و Enrique iglesias
* La isla bonita و Papa don t preach از Madonna
* Show me the meaning و I want it that away از Back street boys
* Viva forever از Spice girls
* It s a sin از Pet shop boys
* Moi Lolita از Alizee
* Love is a shield از Camouflage
... راستش من حافظه خوبی ندارم و اینها را از روی آرشیو موسیقی ام می گویم و وقتی بیشتر فکر می کنم می بینم انتخاب، خیلی سخت است! یک عالمه ترانه و آهنگ هست که یا از ریتمشان خوشم می آید، یا به من شادی و انرژی می دهند، یا برای رقص و ورزش مناسبند و یا با آنها خاطره دارم ، بنابراین از شنیدنشان لذت می برم... از کوروش یغمایی و فرامرز اصلانی بگیر تا سیاوش شمس و شهرام شب پره و حتی جلال همتی!! از Kylie minogue و Evanescence و ATB و Sash بگیر تا Lauboche و sarah connor و Bom Funk و حتی Brithney spears !! اصلا من Selection دوست دارم به انتخاب خودم! اطرافیانم می گویند در گلچین کردن ترانه های عالی خارجی مهارت خاصی دارم!
تمام آرشیوم را به هم ریختی... خیالت راحت شد؟!
دیشب خواب دیدم کنارکتابخانه بزرگی ایستاده ام وهیجان زده دارم چندتا از کتاب ها را جدا می کنم، ورق می زنم و می خوانم...
صبح درکتاب تعبیرخواب (نوشته بنت کلوز، ترجمه نادیا زکالوند) خواندم:"حضور درکتابخانه به پرورش صحیح استعدادها و برتری شما در زمینه ادبیات تعبیر می شود(قابل توجه shaky عزیز!) و رویای خواندن کتاب، مخصوصا اگر اطراف شما کتابخانه بسیار بزرگی باشد، یعنی احتمالا ازدواج نمی کنید و دلگرمیتان را در فعالیت های ادبی می یابید!"
من که اولش نفهمیده بودم درفعالیت های ادبی چه دلگرمی هست که می تواند جای همسررا در زندگی آدم پر کند، کمی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که شایدهم امکان پذیر باشد... مثلا اگر درهر موقعیتی، کتاب خاصی را بخوانم:
* وقتی می خواهی به جای دختر ترشیده، ازعبارت بهتری برای توصیف خودت استفاده کنی: دوشیزه سیه روز(مهدی موفق)
* نه... این که بدتر شد! یک اسم دیگر...: دختر دم بخت!(اوژن یونسکو)
* نه... ازاین هم بهتر باشد!:تسخیر ناپذیر!( ویلیلم سامرست موام)
* خوب است. حالا می خواهی خودت را دلداری بدهی که ازدواج کرده ها هم چندان خوشبخت نیستند:برنده سهمی ندارد(ارنست همینگوی)
* وقتی دوستت با وجود ضعیف شدن چشمهایش به چشم پزشک مراجعه نمی کند: مردها به ندرت به دخترهای عینکی دست درازی می کنند!!( دوروتی روتچیلد پارکر)
* بعد ازخواندن کتاب فوق، حسابی به دوستت شک می کنی: شاید آری، شاید نه!( گابریلا دانونزیو)
* سعی می کنی بفهمی دوستت دقیقا به چه چیزی فکرمی کند:متجاوزان جوان!( لیدیا سیفولینا)
* وقتی از خانه پدری ات خسته شده ای: زندگی جای دیگراست(میلان کوندرا)
* وقتی به دنبال حلال مشکلاتت می گردی: همیشه شوهر!( داستایوفسکی)
* وقتی در زندگی ات خلایی احساس می کنی که نمی دانی چیست: شوهر دلخواه!(اسکار وایلد)
* وقتی فکر می کنی شوهر دلخواه چه جور موجودی است: مردی که می خندد( ویکتور هوگو)
* نه... خندیدن که نشد دلیل... بیشتر فکرمی کنی:شوهر متجدد!( هنری فیلدینگ)
* متجدد دیگر چه صیغه ای است؟...بیشتر فکر کن: مردان برجسته!!( رالف والدو امرسون)
* بهتر شد... حالا این مردان برجسته از چه جور زنانی خوششان می آید: زنان فضل فروش بی مزه!(مولیر)(وگرنه که تو تا حالا ازدواج کرده بودی!)
* وقتی می خواهی با تعبیرخوابت لج کرده، هم فعالیت ادبی ات را ادامه بدهی و هم ازدواج کنی: یک دست و دو هندوانه!( آنتوان چخوف)
* وقتی دنبال روشی برای پیدا کردن نیمه گمشده زندگی ات می گردی: آگهی گمشده ها!(هاینریش بل)
* وقتی می خواهی تصور کنی در کجا با همسر آینده ات آشنا خواهی شد: باشگاه پسران میلیاردر!( شرلی نایت)
* و این آشنایی چه موقع اتفاق خواهد افتاد:ساعت بیست و پنج!( کنستانتین ویرژیل گیورگیو)
* دوست داری اسم طرف را هم بدانی: حاجی مراد!!( لئون تولستوی)( ظاهرا آب، طلبیده ونطلبیده اش مراد است!)
* وقتی دوست داری بچه دار شوی: آدم از کجا می آید؟!( تئودور هاینریش بل)
* بنا براین تصمیم می گیری ازدواج کنی ولی نمی دانی با چه کسی: آدم، آدم است!(برتولت برشت)
* به خودت می گویی مگر ممکن است آناناس با شلغم یکی باشد؟!: شلغم، میوه بهشته!(علی محمد افغانی)
* وقتی به آخرین خواستگارت فکر می کنی: مرد، این است!( فردریک ویلهلم نیچه)
* وازخودت می پرسی بعد ازخواستگاری، چه بلایی سراو آمد؟: مرد نامریی!(هربرت جرج ولز)
* وقتی همه چیز دارد جور می شود ناگهان...: هزار اتفاق می افتد!(ناصر پور پیرار)
* وقتی می خواهی بدانی چرا در زندگی این قدر بدشانسی:بی بی پیک!( الکساندر پوشکین)
* وقتی حتی آس دلت را هم می بُرند وبرنده نمی شود:آن برگ های بی حاصل!(آلدوس هاکسلی)
* وقتی با فکر کردن به تعداد دخترهای مجرد دور و برت، آرامش پیدا می کنی: ما بسیاریم!(پابلو نرودا)
* و گاهی هم با همین فکر آرامشت به هم می خورد: جنگ تن به تن دختران!!( جک لندن)
* ولی این ناآرامی زیاد طول نمی کشد:از خود گذشتگی زنان!(جک لندن)
* بالاخره نمی فهمی احساست خوب است یا بد: بابا تو دیوانه ای!( ویلیام سارویان)
* وقتی از برنامه ریزی های دولت برای خصوصی سازی خوشت می آید: ازدواج یک امر خصوصی است!(جودیت کلی)
* وقتی فکر می کنی با مهاجرت پسرهای چینی به ایران، مشکل ازدواج دختر های ایرانی حل می شود: آخرین روزهای پکن!( پیر لوتی)
* وقتی به این نتیجه می رسی که پسرهای چینی مالی نیستند و بهتر است روی یک کشور اروپایی سرمایه گذاری کرد: اروپا هوشیار باش!!( توماس مان)
* وقتی فکر می کنی اگر ازدواج کنی به جای" یاد داشت های یک دختر ترشیده" چه وبلاگی خواهی نوشت:زن سی ساله!!(انوره دو بالزاک)
* و بالاخره وقتی آرزو می کنی مرده بودی و در خواب به آن کتابخانه لعنتی نمی رفتی!: جسدی در کتابخانه!(آگاتا کریستی)
When can I hold you, hold you, hold you in my arms
Tell me when, tell me when
When can I love you, love you, the way I wanna do
Tell me when, tell me when
Tell me when are you gonna show me that tomorrow is my day
Tell me when are you gonna hold me since tomorrow ’s far away
When can I hold you, hold you, hold you in my arms
Tell me when, tell me when
Tell me when
Oh, tell me when
Tell me when
Oh, tell me when
Tell me when
Oh, tell me when
This is a story about you and me
Everything we did will stay in our memory
So alone, so lost in the dark
And you will always have a place in my heart
When can I hold you, when can I love you
Kiss you, I cannot live my life without you
Now it’s time to be telling you the truth
Girl, my love is just for you
Do it to me, only one more time
Touch me, hold me, let your heart be mine
Take me back in time, make me forget
Turn the world and we never would have met
You say the words that I long to hear
A star is shining bright when you are near
If I would have given you all of my heart
We would never be apart
این خواننده اجنبی(!) بدون آن که خودش در جریان باشد حرف دل ما را زده یک جورهایی!
چای سبز عزیز پرسیده بود آیا در آن جشنواره وبلاگ نویسی برایم خواستگاری پیدا نشد؟
حالا که به حجم بالای آدمهای مهم جشنواره فکرمی کنم(خانم دکتر معصومه ابتکار، دکترمحمد رضا خاتمی، حجت الاسلام هادی قابل، دکترارغنده پور، دکترکولایی، خانم اشراقی نوه امام، خانم آذرمنصوری معاون دبیر کل جبهه مشارکت، خانم شجاعی مشاور رئیس جمهور خاتمی، خانم محتشمی پور رییس شاخه زنان جبهه مشارکت و...)، به این نتیجه می رسم که جمع شدن این همه آدم مهم دورهمدیگر، نتوانست حتی یک دختر ترشیده را به سر و سامان برساند، چه برسد به حل مشکلات بزرگتر!!
چند ماه پیش یکی ازهمکارانم آمد و گفت خواب دیده من روسری سفید به سردارم و خیلی خوشحالم وازاین حرف ها و خلاصه این که حتما قراراست اتفاق خوبی برایم بیفتد. من گفتم:" خوب... حتما قرار است خانم فلانی( یکی دیگرازهمکاران مجردمان) ازدواج کند و من هم به عروسی اش بروم!" همکارم گفت خواب را هرجور تعبیر کنی همان جور می شود، حتی خواب ناخوشایند را هم اگر خوب تعبیر کنی به نفعت می شود. باید خوابِ من را به جای فلانی، به نفع خودت تعبیر می کردی.
اتفاقا به یک ماه نرسید که خانم فلانی! عقد کرد!!
دفعه دیگرمی توانید چنین مکالمه فرضی را بین آنی و یکی ازهمکارانش پیش بینی کنید:
همکارآنی:" وای آنی جان! خواب دیدم کامیون زده تو را له کرده و یک سری مار و عقرب و سگ سیاه هم دور و برت می پلکند و منتظر مردنت هستند..."
آنی:" خوب... حتما قرار است آخرهفته برایم خواستگار بیاید و تا آخرماه ازدواج کنم!!"
خواهرم مسوول دفتر رییس نمایندگی یک کارخانه آلمانی درایران است. رییس آلمانی او، فارسی را خوب بلد نیست وگاهی لغاتی را از خواهرم می پرسد. یک بار از او سوال کرده:" در زبان فارسی به کسی که چشمهایش آن قدر تیز است که حتی رنگ جوراب منشی اش را هم تشخیص می دهد چه می گویند؟" خواهرم هم با چاشنی رندانه ای جواب داده:" می گویند هیز!!"
امروز رییس کارخانه رفته در جمع کارگران گفته:" خیال نکنید من نمی بینم که شما از زیر کار درمی روید. من خیلی هیزم!! اگر فکر می کنید زرنگید باید بدانید که من از همه شما هیز ترم!!"