اینجا (روی کلمه "اینجا" کلیک کنید)یکی ازاین تست های بی سروته و صرفا سرگرم کننده را پیدا کردم که نشان می دهد هرکس با توجه به نام و نام خانوادگی اش در رختخواب، چه جورجانوری است!
اول با اسم "آنی دالتون"(دختر ترشیده) واردشدم. گفت:"شما مثل ماهی هستید، سرد و بی احساس!"
دیدم خیلی بدشد! اسم اصلی ام را امتحان کردم. گفت:"شما مثل خوک، منحرفید!"
بدترشد!!
به من نخندید. اگر راست می گویید ببینید خودتان چه حیوانی هستید!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 12:3  توسط ani
|
ـ الو... ببخشید خانم، شما غذا سفارش داده بودید؟
- نه خیر.
- چرا... غذای روح!؟
***
- سلام خانم. حالتون خوبه؟
- سلام، متشکرم. شما؟
- من"مزاحم"هستم. شما می تونین"مُزی جون"(!) صِدام کنید!!"
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 10:56  توسط ani
|
یک مرد۵۱ساله آمریکایی همسر۴۷ساله اش را ازپنجره به پایین پرت کرد و کشت، فقط به خاطر آن که دیگر نمی توانست پرداخت هزینه های بالای درمان سرطان او را تقبل کند!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 13:53  توسط ani
|
درپست های اخیر، زیاد "شوهر،شوهر" کرده ام. اگرکسی خیال کند که واقعا دارم ازغم بی شوهری دق می کنم حق دارد!
اما واقعیت این است که اگر خیلی دلم می خواست شوهرکنم، زن همان اولین خواستگارم می شدم که وقتی شانزده سالم بود پیدایش شد و بچه مایه دارهم بود اما هیچ وقت به ازدواج با یک آدم بازاری بی سواد فکرنکردم.
شاید پسرهمسایه انتخاب بدی نبود... درواقع انتخاب خوبی بود اما آن سالها زندگی خواهرم که با عشق ازدواج کرده و شکست خورده بود مرا خیلی به قضیه ازدواج زودهنگام بدبین کرده بود و باعث شد فقط به ادامه تحصیل فکرکنم.
"امید"، پسرخوش تیپ و تحصیلکرده ای بود و خانواده اش هم مرا خیلی دوست داشتند اما "دوران آشنایی" از نظراو شامل ارتباطات خاصی بود که باعث شد او را خیلی زود از دایره انتخاب، حذف کنم.
یک خواستگار دکتر پولدار که پدر و مادرش را طی تصادف ازدست داده(!)، شاید ازنظر خیلی ها خواستگار فوق العاده مناسبی باشد اما اینها باعث نمی شود من عیب های اخلاقی طرف را نادیده بگیرم ...
هم دانشکده ای ام هیچ ایرادی نداشت. خوش قیافه و متین، هنرمند، ازخانواده ای بسیاراصیل و پولدار...
درواقع آن قدر ازمن سر بود که نمی توانستم قبولش کنم! البته او متولد دی ماه هم بود و می توانست با خصوصیات اخلاقی، به خصوص محافظه کاری بیش ازاندازه اش، روی اعصاب یک متولد مرداد، پیاده روی کند!
یکی ازاساتید دانشگاهمان که جای پدرمن بود و زن وبچه داشت و معتقد بود تازه عاشق شده است(!) به من گفته بود:" تونباید با یک جوان همسن و سال خودت ازدواج کنی، آمدیم و تو درمجلسی نوشته ای خواندی وازصدنفری که تشویقت کردند، پنجاه تایشان مرد بودند... فکرمی کنی پسرهای امروزی می توانند این وضعیت را تحمل کنند؟ نه... اما من به تو افتخارمی کنم!"
من با حرف استادمان موافق نبوده ونیستم اما شاید هنوزقسمت نبوده که با جوان خوبی که هم خودم را دوست بدارد وهم کارم را، آشنا شوم.
بعضی ها عاشق نوشته هایم می شوند و می دانم که خودم را دوست ندارند.
بعضی ها عاشق خودم می شوند و می دانم که دیگرنمی گذارند بنویسم.
اما من نویسنده ام، آن هم یک نویسنده اجتماعی فعال که با شغلم زندگی می کنم.حالا که فکرمی کنم می بینم هنوزمردی راپیدانکرده ام که ضمن داشتن جذابیت های شخصی مورد نظرمن،بتواند با این داستان کناربیاید و بپذیرد که خیلی ها طرفدار نوشته های همسرش باشند و حتی با این نوشته ها زندگی کنند.
حالا که فکرمی کنم می بینم که خودم و استعدادهایم را در درجه اول اهمیت قرارداده ام و اگر کسی بخواهد کوچکترین خللی دراین راه ایجاد کند، نمی توانم فداکاری کنم و به خاطراو ازخودم دست بکشم. می دانم تنها کسی می تواند عمیقا دیگری را دوست بدارد که در درجه اول خودش رادوست داشته باشد... ومی دانم که اگرکسی عمیقا مرادوست بدارد اصولا مانع من به شمار نخواهدرفت.
اگر می خواستم فقط شوهرکنم، مدت ها پیش این کار را کرده بودم و حالا پشیمان نیستم که دراین سال ها به استعدادهایم پرداختم و نگذاشتم حرام بشوند.
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 10:0  توسط ani
|
بعضی ها راست می گویند...
خدایا! تو که هرسال شب تولدم یک عالمه شهاب ازآسمان برایم می فرستی...
چرا یک بار فقط یک دانه "شهاب" روی زمین برایم نمی فرستی؟!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 17:22  توسط ani
|
خدایا...
متشکرم که هرسال به مناسبت شب تولد من(!)، آسمان را شهاب باران می کنی!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 21:19  توسط ani
|
یکی ازهمکاران ما که قاری قرآن هم هست، چند روزبعد ازخوردن شیرینی گواهینامه ام، آمد وگفت:"من به صورت اختصاصی برایتان دعا کردم که ماشین بخرید!"
گفتم:" دعای بهتری به ذهنتان نمی رسید؟! می توانستید دعا کنید ماشین همراه با سرنشینش بیاید!!"
***
عکس های نامزدی خواهرم که آماده شد با خودم غر زدم که باید یک آلبوم دیگربخرم. درست فردای همان روزاز راه دور یک آلبوم برایم هدیه فرستادند!
ای کاش یک چیز دیگر ازخدا خواسته بودم!
+
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 14:1  توسط ani
|
این اواخر درگیر رنگ کردن خانه بودیم. این موضوع را به هرکس می گویم، می گوید:" قراراست خواستگار بیاید؟"!
یکی نیست بگوید برای این که خواستگاربیاید، باید خواستگار را رنگ کرد نه خانه را!!
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 9:36  توسط ani
|
مادرم تعریف می کرد که وقتی به خواستگاری پدرم بله گفته، پسرعمویش پیغام داده که:"من فکرمی کردم تو می خواهی سنگ بزرگ برداری وگرنه خودم از تو خواستگاری می کردم!"( البته خانواده پدرم اصیل بودند و خودش هم شغل خوب و باکلاسی داشت اما آن وقت ها خانواده مادرم اینها خیلی پولدار بودند.)
ضمن این که به شباهت خودم و دوران مجردی مادرم فکرمی کنم، ازخودم می پرسم:یعنی آن پسرعموی کند ذهن نمی دانسته که "سنگ بزرگ" علامت نزدن است؟!
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 11:14  توسط ani
|
به تازگی گواهینامه گرفتم. وقتی درمحل کارمجبورم کردند به این مناسبت دیرهنگام، شیرینی بدهم، یکی ازهمکارانم که آقایی مجرد وهمسن و سال خودم است، مثلا به شوخی گفت:" دیگر سرپیری گواهینامه گرفتن هم شیرینی دادن دارد؟!" دلخورشدم و تند جوابش رادادم، معذرت خواهی اش هم سودی نکرد.
عصر با دلخوری قضیه را برای مادرم تعریف کردم . به شوخی گفت: می خواستی بگویی:
" گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر
تا سحرگه زکنارتو جوان برخیزم!!"
نه که ما خودمان اصلا زبان نداریم، مادرمان به ما رهنمود می دهد، آن هم چه رهنمودهایی!
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 18:17  توسط ani
|
- " من درزندگی دورویی را نمی توانم تحمل کنم."
- " پس به خاطرهمین است که سه رویی؟!"
+
نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 17:56  توسط ani
|
من همیشه درهمان قطاربودم ، انگاراز ازل تا ابد. نمی دانم تو اشتباه سوارشدی یا یادمان رفت که ایستگاه مقصدهایمان باهم فرق می کند. همسفربودن حس غریبی است، هیچ وقت نمی دانی چقدر دل ببندی امامطمئنی که دلت تنگ می شود... شاید به خاطرآن حس غریبی که در تمام لحظه های یک سفر جاری است و شاید به خاطراین که می دانی هر مسافرتی یک روزتبدیل به خاطره می شود و بعدها نمی دانی به یاد لحظه هایش لبخند بزنی یا یک دل سیر گریه کنی به خاطر تمام چیزهایی که محکوم به تمام شدنند، مثل مسافرت، مثل قطار، مثل تو.
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 19:30  توسط ani
|
دیشب خواب اتاق خوابی را دیدم که مال من بود و می خواستم درآن تغییراتی به وجود بیاورم.
در کتاب تعبیرخواب آمده بود:" این رویا برای یک زن جوان علامت آن است که تغییر بسیار غریبی در شرایط زندگی اش به وجود می آید و تحصیل کرده ای مجرد و پیر و ثروتمند به او پیشنهاد ازدواج می دهد."
ا. البته واضح و مبرهن است که آدم مجرد، تا تحصیلاتش را تمام کند و ثروتمند شود پیر شده رفته پی کارش!
۲. شاید طرف به صورت پدرزادی!! پولدار به دنیا آمده باشد. دراین صورت اگر تحصیل هم کرده و موقعیت به این خوبی دارد، دخترها چطور تا حالا به او فرصت داده اند مجرد بماند؟! لابد عیب و ایرادی اساسی داشته!
۳. اگر خواب زن چپ باشد به زودی جوانی بی سواد و متاهل!که از من چندسال کوچکتراست و آهی هم در بساط ندارد به خواستگاری ام خواهد آمد!
خدایا ازاین دوحالت میانگین بگیر(!) و جوانی همسن وسال خودم را به خواستگاری ام بفرست که تا حدی تحصیلکرده و ثروتمند باشد!!
***
امروز وبلاگم یک ساله شد.این وبلاگ اخیرا روزی بیشتر از۱۵۰ الی ۲۰۰ خواستگار دارد!
به زودی خودم سی ساله می شوم. من اخیرا فقط خواب خواستگار را می بینم!؟
"وبلاگ" هم نشدیم!!
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:44  توسط ani
|