تبليغاتX
یادداشت های یک دختر ترشیده
هرگونه نسبتی بین من و کامنت نامربوط با اسم من در وبلاگ شما، تکذیب می گردد.

اعتقاد جالبی هست که در اوج ناامیدی می تواند به شما انگیزه های تازه ای بدهد و آن این که:

"به یاد داشته باش
اگرخداوند درپاسخ درخواست تو گفت"بله"، دقیقا همان چیزی را که خواسته ای به تو می دهد.
اگر گفت"نه"، چیز بهتری به تو خواهد داد.
و اگرگفت"صبرکن"، دارد بهترین چیزممکن را برای تو آماده می کند!"

***
خدایا تو هم یادت باشد که وقتی به من گفتی"صبرکن"، صبرکردم وکاری نکردم که تو دوست نداشته باشی. حتی ازمیانبرهایی که تو به طور ضمنی تایید کرده ای، اما نشانه بی صبری من است استفاده نکردم.
می پرسی چرا؟ خوب معلوم است... برای این که بهترین چیز ممکن را می خواهم!

***
پدرم موقع تحویل سال به جای" یا محول الحول والاحوال..."، به شوخی می گوید:"یا مصدع اوقات...!!!"
با این وضع دعا کردنش، تکلیف بازشدن بخت ماهم معلوم است! اما ظاهرا امسال قراراست اتفاقاتی برای خواهر کوچکترم بیفتد.اگرازسفر نوروزی و جاده های ناامن جان سالم به درببرم!، به زودی ازاین شادی احتمالی حرف خواهم زد.
پیشاپیش و پساپس( بسته به این که این مطلب را چه موقع می خوانید!)سال نوی شماهم مبارک باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 20:4  توسط ani  | 


دو موقعیت هست که در آنها خلا همسر را بیش از هروقت دیگری حس می کنم :
۱. وقتی جایی از من تقدیر می شود یا به موفقیتی دست پیدا می کنم... وقتی اسمم را می خوانند و باید بروم پشت تریبون، جای خالی کسی را احساس می کنم که می توانست بغل دست من نشسته باشد و من اول یا آخر حرف هایم، کارم را به او تقدیم کنم و خودم را مرهون محبت های او بدانم و او سرش را پایین بیندازد یا بالا بگیرد و چشمهایش برق بزند و به من افتخار کند...
وقتی سرحالم دوست دارم او را بخندانم و سر ذوق بیاورم و بغلش کنم و بگویم که چقدر دوستش دارم.
گاهی واقعا دوست دارم انرژی مثبتم را به یک آدم خاص منتقل کنم.

۲. گاهی وقتی مریض و خسته و کسل می شوم، دوست دارم کسی به جز پدر و مادر بیچاره ام! احساس مسوولیت کند و نگرانم باشد و مرا پیش دکتر ببرد و سعی کند به من آرامش بدهد...
گاهی واقعا دوست دارم ازیک آدم خاص انرژی مثبت بگیرم.

***
آی انرژی های مثبت پراکنده در اطرافیان من!
در یک مرد خاص به نام"شوهر" متمرکز شوید!!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 8:26  توسط ani  | 

خواهرم می گفت:" اگر ما مسیحی بودیم حداقل می توانستیم برویم راهبه بشویم و ازدواج نکردنمان را بیندازیم گردن آن!!"

***
بد هم نمی گوید. آن موقع همه می گفتند:"خوب، چون راهبه است اجازه ندارد ازدواج کند."
یا حتی:"چه روح بزرگی دارد که دست از دنیا و امیالش شسته!"...
دیگر نمی گفتند:" آخی... طفلکی... هیچ  کس نیامده او را بگیرد... مانده روی دست بابایش!"!!
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 22:18  توسط ani  | 

امروز داشتم کتاب جالب"سوتی" نوشته"راس و کاترین پتراس"، ترجمه" مهدی جوادی فر" را می خواندم که در مورد سوتی ها ، خالی بندی ها و گاف های شخصیت های مشهور دنیاست. یکی از مطالب، علاوه برآن که باعث شد من لغت معادل انگلیسی" دختر ترشیده" را یاد بگیرم، برای نقل قول در اینجا هم مناسب بود:

دریک شماره قدیمی از نشریه "فیلا دلفیا"، اشتباه چاپی معروفی اتفاق افتاد و آن این که به جای کلمه "spinet" که اسم سازی قدیمی شبیه پیانوی ایستاده است،کلمه"spinster" به معنی دختر ترشیده چاپ شد وجمله به این شکل درآمد:
" بتهوون با دختر ترشیده ای در یک اتاق زیر شیروانی، موسیقی تمرین می کرد."!!!

***
ای کاش آدم اگر قراراست ترشیده هم بشود،آن ترشیده ای بشود که بتهوون با او در اتاق زیر شیروانی، تمرین موسیقی می کند!!؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 18:26  توسط ani  | 

دوست عزیزم عسل مطلب زیبایی در وبلاگش گذاشته بود که دیدم راست کار اینجا هم هست. از او اجازه گرفتم تا آن را در وبلاگ خودم نقل کنم:
 

از شيوانا عارف بزرگ پرسيدند وفادارترين مردي که ديدي که بود؟                 

او گفت:جواني که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز نمي دانست همسرش کيست و چه شکل و قيافه اي خواهد داشت اما با اين وجود هرگاه با دختري جوان برخورد مي کرد شرم و حيا پيشه مي کرد و خود را کنار مي کشيد. 

 او وفادار ترين مردي بود که در تمام عمرم ديده بودم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 17:15  توسط ani  | 


در مسابقات ورزشی، وقتی نوبت اهدای مدال ها می رسد، فکر نمی کنم بین برنده ها هیچ کس به اندازه نفر دوم ناراحت باشد. نفراول که تکلیفش معلوم است، طلا گرفته وحالش را می برد. نفر سوم هم خوشحال است چون اگر یک کمی دیگر بدشانسی می آورد همان برنز هم گیرش نمی آمد! اما نفردوم همیشه فکر می کند اگرکمی بیشتر تلاش می کرد الان می توانست به جای نفر اول بایستد.
اینجا تنها جایی نیست که نمی شود گفت:" خیرالامور اوسطها"!

***
می گویند حضرت فاطمه(س) برای دخترهای زشت، دو رکعت نماز خوانده تا شوهرهای خوبی گیر بیاورند.( همان داستان سیب سرخ و دست چلاق و...!)
ما نه آن قدر خوشگلیم که ملت، خود به خود و فرت و فرت عاشقمان بشوند و نه آن قدر زشتیم که این نمازبخت گشا! شامل حالمان بشود!!
نه خیر... خیرالامور نه اوسطها! چه بسا خیرالاموراولها یا آخرها!!
ما همیشه برنده مدال نقره ایم.
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 11:15  توسط ani  | 

برادرم آمد توی اتاق و به خواهرم گفت:" بوی هلو می آد...هلو خوردی؟"
خواهرم خیلی جدی جواب داد:" نه، خودم هلوام!!"

***
هلو... اما برای گلوی کی؟!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 14:39  توسط ani  | 

 


My blog is worth $64,922.10.
How much is your blog worth?

bedroom toys Powered By Best Toys