تبليغاتX
یادداشت های یک دختر ترشیده
هرگونه نسبتی بین من و کامنت نامربوط با اسم من در وبلاگ شما، تکذیب می گردد.
وقتی با دو خواهرم می نشینیم و در مورد ازدواج حرف می زنیم ، خیلی می خندیم. یکیشان گوشی تلفن فرضی را برمی دارد و می گوید:" اَه! باز هم تو براد؟! چند بار بگویم من آخراین هفته را گذاشته ام با لئوناردو برویم هاوایی!"( اینها همان برادپیت و لئوناردو دی کاپریو هستند، اشتباه نکرده اید!)
آن یکی با موبایلش مکالمه ای فرضی دارد:"آره...می خواهم هیچ چیز کم و کسر نباشد.برای موسیقی، گروه Black eyed peas را دعوت کرده ام ولی می خواهم بقیه خواننده ها هم جزومهمان ها باشند. لباس را شخص کریستین دیور! دوخته!! گلها را ازهلند مستقیم می آورند. چی؟ بله... آنجلینا هم دعوت دارد...ماه عسل برویم هاوایی؟ وا،چه بی کلاس! نه خیر...گفته ایم هاوایی را بیاورند این جا!..."
من هم تماسی می گیرم:" الو...رضاعی؟؟ بله، بیمار همین بود که الان زنگ زد. لطفا زودتر اقدام کنید.اورژانسی است!"(رضاعی هم همان تیمارستانه!است، این را هم اشتباه نکرده اید!"

***
 هر دختری که در ازدواج دنبال رویاهای دست نیافتنی و غیرعملی باشد واقعا به جایی مثل بیمارستان ( وبه عبارتی تیمارستان!) رضاعی احتیاج دارد!

***
دراین حال مامان می آید و می گوید:" من دخترهایم را به کسی می دهم که اخلاق داشته باشد و تعهد، همین و بس!"
هرسه ما صدای همهمه درمی آوریم که:" نه، ما هیچ جا نمی ریم...همین جا هستیم!!"  ( صدای خواستگارانی است که دارند پاشنه در را ازجا در می آورند!)
خواهر کوچکترم  صدای شلیک! در می آورد و بعد با ناراحتی می گوید:" دیدی مامان؟! لئوناردو خودش را کشت!!!"
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 10:0  توسط ani  | 

* ازدواج مثل شهر محاصره شده است: کسانی که داخل شهرند سعی دارند ازآن خارج و آنها که خارج هستند کوشش دارند که داخل شوند! 
 فرانکلین

* زندگی زناشویی مثل تاتر است: مردم صحنه زیبا و آراسته آن را می بینند درحالی که زن و شوهر با پشت صحنه درهم ریخته و پرماجرای آن سر و کار دارند.
 فرانسیس بیکن 

* تا وقتی آدم ازدواج نکرده اورا غیرکامل می خوانند، بنا براین معلوم می شود که بعد از ازدواج کار آدم تمام است!
   باب هوپ 

* مرد و زن به خاطر این ازدواج می کنند که نمی دانند خودشان باید با خودشان چه کار کنند!
  آنتوان چخوف 

* تا قبل از ازدواج فقط مرگ می تواند دو عاشق دلداده را ازهم جدا کند اما بعد از ازدواج تقریبا هرچیزی می تواند سبب جدایی آنان شود!
 سامرست موام 

* جوانان بسیار خوبی را دیده ام که لیاقت بهترین سرنوشت ها را داشتند اما تحت تاثیر حماقت ذاتی خود یکسره به سوی مجلس عقد رهسپار شدند!
 میخاییل لرمانتوف 

* ازدواج با یک مرد مثل خریدن کالایی است که مدت ها مشتاقانه از پشت ویترین تماشایش کرده اید اما وقتی به خانه می رسید از خریدنش پشیمان می شوید.
 جین کر   

* مرد بی زن همیشه پیراهنش پاره است و مردد زن دار اصلا پیراهن ندارد!
 " ضرب المثل ایرانی" 

* ازدواج برای کسانی که تصور می کنند صبح روز بعد از آن ، آدم دیگری می شوند موضوعی ناامیدکننده است.
 ساموئل راجرز 

* مجردان بیشتر از متاهلین درباره زنان اطلاع دارند چون اگر نداشتند آنها هم ازدواج می کردند!
 اچ.ال.منکن

* تاهل یک کلمه نیست، یک جمله است و تمام ایراد قضیه همین است!
 دین مارتین 

*مرد با ازدواج روی گذشته اش خط می کشد ولی زن باید روی آینده خود خط بکشد.
 سینکلر لوییس

* مردی که درپی یک ازدواج موفق و شاد است باید دهانی بسته و حساب بانکی پر و پیمانی داشته باشد.
  گروچو مارکس

* قبل از ازدواج، مرد قبل از خواب به حرف هایی می اندیشد که شما گفته اید اما بعد از ازدواج ، مرد قبل از این که شما حرف بزنید به خواب می رود!
هلن رولان

* هیچ گاه ازدواج نکردم چون سه حیوان خانگی داشتم که دقیقا نقش یک شوهر را به تناوب برایم ایفا می کردند.یک سگ داشتم که هر روز صبح غرغر می کرد.یک طوطی داشتم که تمام بعداز ظهر بدو بیراه می گفت و یک گربه که همیشه دم دمهای صبح به خانه بازمی گشت!
 ماری کورلی

* زنان با این آرزو با مردان ازدواج می کنند که مردان تغییر کنند... که نمی کنند.
مردان با این آرزو با زنان ازدواج می کنند که زنان تغییر نکنند... که می کنند!
                                                             
* خیلی بامزه است: هنگامی که زنان از ازدواج خود داری می کنند اسمش را می گذاریم عشق به استقلال اجتماعی اما وقتی مردان از ازدواج خودداری می کنند به آن می گوییم ترس از مسوولیت اجتماعی!
 وارن فارل

* اگر می خواهی برای یک روز معذب باشی مهمان دعوت کن. اگر می خواهی یک سال عذاب بکشی پرنده نگه دار واگر می خواهی مادام العمر در عذاب باشی ازدواج کن!
" ضرب المثل چینی"

* ازدواج ، سطل آشغال احساسات است.
 لرد ویول
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 15:19  توسط ani  | 

با همکارهای مجرد درباب بحران همیشگی ازدواج حرف می زدیم و این که شوهر گیرنمی آید! یکی از دخترها گفت:" اگر خدا بخواهد به زودی حضرت مهدی (عج) ظهور می کند و همه مشکلات مارا حل می کند."
فی الفور گفتم:" دور امام زمان را خط بکش! طبق روایات ایشان خودش زن دارد!"
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 14:16  توسط ani  | 

یکی از دوستانم که دوسه سالی هست ازدواج کرده با من تماس گرفته بود.از اوضاع و احوالش که پرسیدم گفت:" تو آن وقت ها حرف خیلی جالبی می زدی که الان می فهمم یعنی چه. یادت هست همیشه می گفتی:ازدواج یعنی ازدست دادن توجه جمع کثیری از مردان و به دست آوردن بی توجهی یکی ازآنها؟!"
البته من این جمله را از خانم" هلن رولان " نقل قول می کردم اما با یادآوری این که یک زمانی این جوری درباره ازدواج حرف می زدم همچین خوش خوشانم شد!

***
دوستم راست می گوید...حالا چه عجله ای هست؟!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 15:9  توسط ani  | 

خواهر کوچکترم گاهی به شوخی شروع می کند به خواندن این شعر که:" شوهر شوهره شوهر... بالشت پره شوهر!!... شب زیر سره شوهر...!!!" ( یک خورده  جو فیلمفارسی و مقداری لحن شهناز تهرانی هم قاطی اش کنید!)
یک بار مامان ( او هم به شوخی) به او گفت:" اگه بی شوهری خیلی بهت فشار می آره!؟  شبا یه عروسک بغل کن و بخواب!"
من گفتم:" آخه مامان همه عروسکا مونثن!!" ( فکر کن!) 

***

این راه حل هم کارساز نشد!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 18:33  توسط ani  | 

دیروز، روز تولد یکی از دوستانم بود که یک سال از من بزرگ تر است. برای تبریک تولدش به او زنگ زدم ، دیدم دارد مثل ابر بهار گریه می کند! گفتم: روز تولدت گریه می کنی؟( با لحن:" مامان! داری اتو می کنی؟!" خوانده شود!) گفت: دارم دق می کنم. سی ساله شدم و هنوزهیچ چیزی ندارم!
من که با بدبینی ذاتی ام! فکر کردم منظورش از همه چیز، شوهراست!، گفتم: حالا مثلا من چه چیزی دارم که تو نداری؟ گفت: تو در کارت آدم موفقی هستی. حداقل خودت از خودت راضی هستی، ولی من...خودم هم از خودم خوشم نمی آید.
تا حدودی حق داشت. این که آدم عاشق شغلش باشد و درآن به موفقیت دست پیدا کند، دلگرمی بزرگی است. خلا خیلی چیزها را پر می کند. شاید اگردرس خواندن و پیدا کردن شغل ، طبق روال عاقلانه ، قبل از عاشق شدن و ازدواج انجام می شد جوان های ما این قدر مشکل نداشتند اما متاسفانه بسیاری از جوان ها پیش از آن که موقعیت اجتماعی مناسبی پیدا کنند عاشق می شوند و درست به همین دلیل به احتمال زیاد شکست می خورند و به جنس مخالف بدبین می شوند و از ازدواج فرار می کنند و سن ازدواج روزبه روز بالاتر می رود...
   
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 17:17  توسط ani  | 

در دوران دانشجویی دو همکلاسی داشتم به اسامی فرزین و فرشاد.من بدم نمی آمد که فرزین ازمن خوشش بیاید!اما ظاهرا این فرشاد بود که ازمن خوشش می آمد!و سرانجام هم یک روز آمد و علاقه اش را با من در میان گذاشت.
یکی از دوستانم که شاعر بود این چند بیت را که وصف حال من بود از زبان من سرود:

خداوندا ! مرادم  بود  فرزین ، که  گردد روزگاری خواستگارم
چرا فرشاد آمد خواستگاری ؟  نگفتم  من که او را دوست دارم!
اگرچه اول نامش بود" فر"، ولی آن کس که من گفتم که این نیست!
چرا پس بیش ازاین دقت نکردی؟ خدایی را مگر علم الیقین نیست؟!
درون کارگاهت ای خداوند ! یقینا اشتباهی رفته در کار
که " فرزین"را گمان کردی تو" فرشاد"، ندانستم چه شد ای رب غفار؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 16:33  توسط ani  | 

حتی گوگوش که شوهرانی مثل محمود قربانی(کاباره دار)،بهروز وثوقی( بازیگر معروف و محبوب) و مسعود کیمیایی(کارگردان) داشته، همیشه نگران بوده که نکند مورد توجه مردان قرار نگیرد و مجرد بماند، چنان که در یکی از ترانه هایش می گوید:" کی می دونه چی پیش می آد؟ منو می خواد یا نمی خواد؟"!! او در این ترانه خودکشان راه انداخته وهمه کار می کند تا شاید مرد مورد علاقه اش را به دست بیاورد!
...ما چطور نگران نباشیم؟!!
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 10:59  توسط ani  | 

یکی از همکارانم بعد از مدتی تلاش برای برقراری تماس با من از طریق تلفن منزل و موفق نشدن، برایم sms زد که:" نمی تونم بگیرمت". با او که تماس گرفتم گفتم مراقب پیام هایی که می فرستد باشد وفکر قلب مارا بکند!!( حالا چرا او هم نمی تواند مرا بگیرد؟!)
چندسال پیش با خواهرم رفته بودیم دکتر. خواهرم که می خواست آمپول بزند و کمی می ترسید به من گفت:" من رو بگیر."(یعنی من را نگه دار) دکتر با لبخند به او جواب داد:" تو رو یکی دیگه می آد می گیره!"

***

هنوز هیچ کس نیامده ما را بگیرد!!
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 19:40  توسط ani  | 

می گویند کاندولیزا رایس یک زمانی عاشق یک جوان قزوینی شده و چون در عشقش شکست خورده با ایرانی ها خصومت پیدا کرده. خوب... پس یک جورهایی باید به او حق داد!!! چون او هم ازهمین معضل اساسی ترشیدگی رنج می برد! فقط ببینید این معضل چه می کند! چه آتش افروزی ها در دنیا هست که زیرسر همین بحران می باشَه!!
لهجه ام برگشت چون یاد آن آهنگی افتادم که می گوید"ازاون بالا کفتر می آیَه...یک دانه دختر می آیَه"!! دراین ترانه دو نکته قابل ذکر است:
۱.چرا دراین بحران کمبودپسرـ که پیش ازاین درباره اش حرف زدم ـ یک خواننده ایرانی خیانتکار!! باید درعشق یک دختر افغانی بسوزد؟!می میرد برود عاشق یک دخترایرانی بشود و خانواده ای را از نگرانی برهاند؟!
۲.با این وضعیت دیگر مهم نیست که ازاون بالا دختر می آیَه یا نمی آیَه!یکی بگوید کِی ازاون بالا پسر می آیَه؟!!   
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 12:27  توسط ani  | 

چند سال پیش یک روز رفته بودم طرف های رودهن٫ خانه یکی از دوستانم.شیب خیابان را که بالا می رفتم خانم مسنی را دیدم که به زحمت قدم برمی داشت.دریک لحظه هردو تصمیم گرفتیم برای فراموش کردن خستگی با هم آشنا شویم! او بیش از چند دقیقه نتوانست درمقابل وسوسه معرفی خودش مقاومت کند:" من زن ارتشبد نصیری بودم!"(رییس ساواک!)
بعد توی چهره ام  دقیق شد وپرسید:" دخترم تو بچه کجایی؟" وقتی اسم محله مان را گفتم گفت: " باید حدس می زدم!دخترهای آنجا همه چشم و ابروهای قشنگی دارند!" وطی صحبت معلوم شد یکی از فامیلهای ما دوست صمیمی او بوده.
بعد از تحصیلاتم پرسید وشغلم.وقتی جواب می دادم هیچ فکر نمی کردم دقایقی بعد جلوی پسری را که ازآنجا رد می شد بگیرد و به او بگوید:"برو باشگاه و به پسرم بگو حال مادرت بد شده!" وآن پسر که رفت٫ پز بدهد که:" پسرم مربی بدنسازی است."
هنوز نفهمیده بودم قضیه چیست اما به زودی معلوم شد زن با سرهم کردن آن دروغ٫ پسرش را به آنجا کشانده تا مرا ببیند!! پسرخوش چشم وابرویش تقریبا سه برابر من وزن داشت! و وقتی سلام و علیک می کرد معلوم بود که فهمیده رودست خورده و دلخور شده!

من تلفنم را به آنها ندادم.آن خانم تلفنشان را داد!وازمن خواست برای امرخیربا او تماس بگیرم!؟ که البته من هرگز این کار را نکردم.
آن روز من از زبان آن خانم خیلی چیزهای جالب درمورد رژیم سابق شنیدم اما هنوز متاسفم که چرا حتی وقتی یک خواستگار مهم!؟ پیدا کردم٫ تاریخ مصرف اهمیتش تمام شده بود؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 18:44  توسط ani  | 

همین پریروز کانال viva برنامه ای درمورد مقطعی از زندگی بریتنی اسپیرز نشان می داد.  در قسمتی ازبرنامه بریتنی هندی کم اش را گرفته بود طرف دوست پسرش (درواقع دوست پسر سابقش) وازاو نظرش را در مورد ازدواج پرسید. طرف هم خیلی راحت گفت:" من اصلا به ازدواج اعتقادی ندارم ولی تو می توانی ازدواج کنی!"
دراین لحظه من و خواهرم به همدیگر نگاهی کردیم و ناگهان زدیم زیرخنده! پس این بحران، جهانی است و حتی در مورد بریتنی اسپیرز هم وجود داشته! راستی چرا در تمام دنیا مردها دیگر تمایلی ندارند برای همیشه در کنار زنی که  دوستش دارند بمانند؟؟ آیا روزگار عشقهای ابدی واقعا به پایان رسیده؟

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 17:47  توسط ani  | 

یکی از دوستان همسن خودم ،خواستگاری ۱۷ساله دارد که پسری مذهبی است . ازآنجا که دوست من به اوجواب مثبت نداده ، پسرتصمیم گرفته برود لبنان و بجنگد تا شهید شود.
جدا ازانگیزه های ارزشمند تصمیم پسر نوجوان، این قضیه آدم را به یاد قضیه بحران افزایش تعداد دختران مجرد نسبت به پسرهای مجرد می اندازد.می پرسید چطور؟ برایتان می گویم:
سال ۶۵را فرض کنید. در بحبوحه جنگ ما با عراق متجاوز، بسیاری ازپسران جوان کشورمان که به طور میانگین ۲۰ساله بودند به جبهه رفته و شهید شدند(یعنی متولدین سال۴۵ وحول وحوش آن).این جوانان برومند ،مطابق معمول عرف،باید با دختران متولدحدود سال۵۰ ازدواج می کردند ولی به دلیل فقدانشان، دختران متولد ۵۰ به ناچاربا پسران همسن خود(همان ۵۰)ازدواج کردند، یعنی با پسرانی که بهتر بود با دختران متولد سال۵۵ وصلت می کردند!
به این ترتیب درحال حاضر، دختران متولد۵۵ هم که از داشتن همسران بزرگتر یا حتی همسن خود محروم شده اند به ازدواج با پسران کوچکترازخودشان روی آورده اند که این روزها مواردی ازاین دست را زیاد می بینیم.
به طورکلی بعدازهرجنگ، به دلیل ازبین رفتن عده زیادی از مردان یک نسل، دختران آماده ازدواج و زرنگ آن نسل با نسل بعدی  مردان، پیمان زناشویی می بندند وسر تعدادی از دختران هم بی کلاه می ماند! به همین ترتیب هرنسل دختران، نسل پسران متعلق به دختران نسل بعد را ازآنها می دزدند!
این چیزی نیست که فقط در کشورما اتفاق افتاده باشد به طوری که دربسیاری کشورهای دیگر هم بعداز جنگ جهانی ایجاد مشکل کرد.درآن کشورها به دلیل کمرنگ بودن نقش معنویات،فساد هم گسترش بیشتری پیدا کرد چون خیلی ازدخترها که امکان ازدواج پیدا نمی کردند به هرطریق دیگر، سعی می کردند با جنس مخالفشان ارتباط برقرار کنند.(چیزی که امروز هم در قیافه های عجیب و غریبی که بعضی ازدخترهای خودمان ازخودشان به معرض نمایش می گذارند کاملا مشهود است)
دراین شرایط،به نظرمن هرپسری که با اتباع خارجی ازدواج کند یا به هر طریق،جان خود رادر معرض خطر قرار بدهد به این بحران دامن زده است!درعوض بهتراست برای ازدواج دخترها با اتباع خارجی تسهیلاتی قایل شد(که قوانین ما دقیقا برعکس است!) ازقدیم گفته اند:" بیگانه را به خانه راه نده" نگفته اند که خودت هم به خانه بیگانه نرو!!
آن پسر۱۷ساله هم اگر به جای رفتن به لبنان،درایران بماند وبایک دخترایرانی ازدواج کند، کاری کم ارزشتر ازجهاد انجام نداده است!   
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 18:17  توسط ani  | 

دختری ۱۷ساله را می شناختم که با دوست پسرش "صیغه" خوانده بود تا راحت تربتواند "به او سرویس بدهد"!دوست پسر مورد نظر هم بعداز یک مدت اورا رها کرد و رفت پی کارخودش!این داستان صیغه هم داستانی است برای خودش.جدا ازاین بحث که آیا دخترها هم می توانند بدون اذن پدر صیغه کسی بشوند یا نه، من فکر نمی کنم این راهکار،برای حل مشکلات جوانها چندان موثر باشد.
با یک جوان مسلمان یونانی چت می کردم.گفت:"شنیده ام یک جور ازدواج در کشورشما وجود دارد که فقط برای تفریح و سرگرمی انجام می شود ومدتش هم کوتاه است."خلاصه صحبت به ازدواج موقت کشید ومن متوجه شدم که آنها اصلا به چنین چیزی اعتقاد ندارند.
آن جوان ۳۰ساله می گفت:" دراین جور ازدواج عشق واقعی وجود ندارد ضمن آن که نمی شود ازاین طریق یک خانواده واقعی تشکیل داد." با این که با او موافق بودم، برای این که ازقواعد کشورخودم دفاع کرده باشم، گفتم:"درست است اما این ازدواج یا صیغه برای رفع نیازجنسی از راه شرعی است." گفت:"یعنی چه؟ دین اسلام یکی است وجزآن نیست.ما که چنین چیزی نشنیدیم.اصولا کاری که فقط برای رفع نیازغریزی باشد،پسندیده نیست."
پرسیدم:"پس در کشور شما جوانی که شرایط ازدواج را ندارد چه کار می کند؟"
گفت:" صبر!مثلا خود من تا حالا با هیچ دختری ارتباط نداشتم.وقتی غریزه به سراغ آدم می آید کافی است به خدا و گناه و آخرتش فکر کند وتقوا پیشه کند تا خدا نتیجه اش را به او نشان بدهد.اگر آدم نتواند خودش را کنترل کند پس چه فرقی با حیوان دارد؟"
خیلی لذت بردم ازاین حرفها که انگار حرف دلم بودند.به نظر من هم صیغه نمی تواند به طور اساسی درحل مشکلات جوانها به کاربیاید و کاربردهایش یک جورهایی مبالغه آمیز شده(این هم تعریف صیغه مبالغه!)، کما این که انگار به جای برطرف کردن نیاز جوانهایی که دستشان تنگ است، بیشتر به درد مردهای متاهل هوسباز مایه دار خورده!
اگراین مساله را طوری به غلط در جامعه جا نیندازیم که بعضی ها با تمسک به آن،دخترهای ۱۷ساله را اغفال نکنند، جوانها ازسن پایین درمسیر غلط ، قرار نمی گیرند و به درس و کارشان می رسند وبهتر می توانند شرایط مناسب برای داشتن یک ازدواج موفق دائم را به دست بیاورند. این طور نیست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 12:27  توسط ani  | 

روزگاری یک دختر روس خودش را کشته ودر وصیت نامه اش نوشته بود:" تاحالا هیچ مردی مرا نبوسیده  برای همین خودم را می کشم"!
فلسفه زندگی بعضی ها آن قدرارزشمند!؟ است که همان به که بمیرند!  پیامبرفرموده :"بهترین جوان های امت من آنها هستند که جوانی نمی کنند".این سخن،خودش کلی تعبیر وتفسیر دارد.
بی تردید در این کلام گهربار، جوانی کردن همان چیزی است که دختر روس آن را به تجربه یک بوسه عاشقانه تعبیرمی کندو امروز در جامعه ما هم ، به شکلهای مشابه دیگر وجود دارد. خیلی ها هرکاری دوست دارند می کنندو توجیهات قشنگی برایش می سازند که مثلا"خود خدا این نیازها را در وجود من قرار داده"! اما در تعالیم دینی ما کنترل نفس توصیه شده و وعده هم داده اند که اگر جوانی موفق شود نفسش را کنترل کند، درجات کمال واز جمله قدرت تعبیر خواب به او عطا خواهد شد.(مثل حضرت یوسف و ابن سیرین که هردو به خاطر کنترل نفس، قدرت دیدن رویاهای صادقه وتعبیرخواب را به دست آوردند.)

درضمن این قدر ازمن نپرسیدچندسالم است.چند سالی مانده تا سی سالم بشود(اگرچه این چندسال، فقط دوسال باشد!) ولی این وبلاگ حکایت تمام جوانهایی است که به دلایل مختلف،نمی توانند ازدواج کنند،دختروپسر هم ندارد. قراراست ازمسایل و مشکلات مجردها حرف بزنیم.خوش آمدید!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 13:3  توسط ani  | 

من از کلمه" ترشیده "خیلی بدم می آید اما صرفا به خاطرجذابیت قضیه ازآن استفاده  نکرده ام. این کلمه برای خودش دنیایی است که تمام ایدئولوژی آدم را تحت تاثیر قرارمی دهد!
وقتی  می گویند:" تولد و مرگ آدم ، دست خودش نیست ولی ازدواجش دست خودش است" 
 پس معلوم می شود که ازدواج ، مهمترین اتفاق کل زندگی است و بعدازیک سنی ، همه وقایع زندگی آدم، یک جورهایی با آن مرتبط می شود.هرچقدرهم که در زمینه های دیگر موفق باشد بازهم برایش تاسف می خورند که ازدواج نکرده ، به خصوص اگر مثل من دخترهم باشد.
البته با توجه به بالا رفتن سن ازدواج ، هنوزجا دارد که من خودم را جزو گروه ترشی ها بدانم ولی ازآنجا که اینجا ، درلب مرز،احساس خطر می کنم!، باید ازحالا درموردش حرف بزنم تا راحت تربا آن کنار بیایم!من می خواهم در این وبلاگ ازتمام احساسات وتجربه های عاطفی ام بنویسم چون می دانم که همه آدمها دراین زمینه می توانند با همدیگرهمذات پنداری کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 10:51  توسط ani  | 

 


My blog is worth $64,922.10.
How much is your blog worth?

bedroom toys Powered By Best Toys